X
تبلیغات
ایستگاه آخر بدون توقف
مديريت ايستگاه آخر بدون توقف

" اولین روزی که دیدمت، ترم یک، برای کلاس فوق برنامه ای بود که برامون گذاشتی. درسته هیچی از اون کلاس که با کلی LED و دم و دستگاه کار کردی یاد نگرفتم از بس پیچیده بود، اما اینکه میدیدم چیزای زیادی بلدی که میتونی متعجبم کنی، باعث شد ازت خوشم بیاد. نه، شاید بخاطر لبخندت بود و تناژ خندیدن های قشنگت.


مافیایی که تو کلاس 03، با حسین و محمد رضا و بقیه بچه ها بازی کردیم، یادم نمیره، وقتی اونطوری جدی گرفته بودی و بلند بلند میگفتی که پلیسی، وقتی از هیجان خودت خنده ت گرفته بود.

حقیقت شجاعت خونه ما، با اون چهره ی پر از لبخندت، از پاسخ جالب بچه ها رو فراموش نمیکنم. اون روز حسابی خوش گذشت.

صحبت های طولانی مدتمون درمورد پروژه ای که داشتی کار میکردی.

اون شب محرم خونه مسعود که داشتیم رو پروژه ی انتقال داده کار میکردیم، همون شبی که یه پروکسی، سه ساعت معطلمون کرد، همون شبی که مامانش میخواست برات زن بگیره، دختر همسایه شونو. همون شبی که من گفتم پس من چی، گفت تو بچه ای. اون شب رو فراموش نمیکنم.

فکر کنم آخرین باری که دیدمت اومده بودی دنبال کتاب، و ای کاش بیشتر باهات حرف میزدم.

به هرحال من، و فکر کنم همه، هیچ وقت عصبانیتت رو ندیدیم، هیچ وقت ناراحتی و اخمت رو ندیدیم، همیشه خندیدی، و وقتی بودی لبخند رو لب ماهم بود. روحت شاد دوست من، و یادت گرامی

ممنونم بخاطر همه ی خوبی هات"



پدرام دیگه نخواست زندگی کنه. همین. خودش نخواست...

حالا بیشتر میشه درک کرد که وقتی حرف نمیزنی، وقتی چیزی نمیگی، وقتی تو خودت میری، مرموز میشی، بدون اطلاع من کاری میکنی، چقدرِ چقدر نگران میشم. چقدر میترسم. اگه دوستاش میدونستن، شاید میتونستن کمکش کنن. بحران ها تصمیم های نادرست میاره. بحران ها نگران کننده ان. گاهی آدمها اونقدر مغرور و خودخواه میشن که یادشون میره در قبال تمام کسانی که دوستش دارن، مسئولن.

حالا تو هی یادت بره، تو هی کاری کن که برنجم، که بمیرم و زنده شم از نگرانی.

حالا تو اسمش رو بزار نامردی، نا رفیقی. بزار دخالت، بزار پامال کردن اختیاراتت، که خودتم میدونی هیچ کدوم از این کارارو نکردم یا اگه کردم، بخاطر تو بود. فقط و فقط بخاطر تو.

چون چیزی نیستی که به راحتی به دست اومده باشی، که بخوام به راحتی از دستت بدم.

من قدر خودمو دارم، تو قدر خودتو، و هر دو برای این قدر و ارزش باید احترام قائل باشیم.

چرا پدرام؟، این سوال که چرا دست به این کار زده اذیتم میکنه، و اینکه شاید هر اتفاق خود خواسته ی دیگه ای ممکنه برای دیگرانی که برام عزیزن بیفته، عذابم میده. حالا این میخواد یه لجبازی ساده و یه روزه با خودش باشه، یا یه آشوب واقعی بزرگ.

باید مراقب عزیزان بود. هیچ کس یه الماس گرانبها رو، همین جوری ول نمیکنه که هرچه بادا باد. حالا تو میخوای قبول کن، میخوای نکن.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط احسان | 
خدایا گل گفتی، که إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ .

بدجور خسران زده ام، داغونم، له م. موندم سر دو راهی اختیار. موندم سر یه راهی اجبار. موندم با وجدانم، با دلم، با غمم.

امشب از اون شباست که یه دست میخواد که نجاتم بده. یکی داد بزنه بگیر دستمو، که غم نخور، انقدر قویم که همه چی رو درست کنم. جز تو کی میتونه؟

نه جان من، کی میتونه؟

بهم آرامش بده، گره از مشکلم وا کن، اونی رو که میخوام بهم بده. وقتی برات کار سختی نیست. وقتی اصلا برات کاری نیست. چرا دریغش میکنی؟ خدایا دمت گرم، اینباره بخاطر خیلی ها، یه نگاه هم اینور بنداز، جای دوری نمیره.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط احسان | 
یه روز سرد برفی، با کلی برف بازی

با دوستانی از لشگر ویژه ی 25 کربلا !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط احسان | 

بعضی روزا مهمن، مثل امروز، که شاید فقط یه نفر با خوندن این پست دلیلش رو بفهمه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط احسان | 
تو شبای بد زندگیم یاد مرگ می افتم، چون تنها نداشتن ها و نبودن هاست که به داشتن ها و بودن ها معنی میده.

چه میفهمی الان، که نباشم یعنی چی؟

چه میدونی بدون من زندگیت چه فرقی خواهد داشت؟_شاید هم هیچ وقت نفهمی، ولی بدون یه احساس خالص و بی ریا و بی غش رو از دست دادی_

مرگ،

پدر بزرگم بر اساس سرطان از دنیا رفت. تمام برادر هاش بر اثر سرطان به رحمت خدا رفتن. پدر پدر بزرگم هم بر اثر سرطان از دنیا رفت.

حالا من اگه از جاده تهران - شمال جون سالم به در ببرم، اگه با ماشین خودم، سرنوشت بدی نداشته باشم، حتما بر اثر سرطان تو سن نه چندان بالا میمیرم.

فرصت زیادی هم نداریم. و بدترین حس دنیا، اینه که کسی رو رنجونده باشی، و دستت بهش نرسه که ازش عذر خواهی کنی و حلالیت بطلبی. فرصت ها میرن و ما گاهی حتی متوجه یواش یواش دور شدنشون نیستیم.

قبلا هم گفتم، بازم میگم.

تو حدودا ده سالگی، با پدرم ستاره دنباله دار هالی رو دیدیم، با دوربین مهندسی، و چقدر زیبا بود.

هرگز هرگز فراموشش نمیکنم.

هالی مدار بیضی شکل داره، که هر 70 سال یکبار از کنار زمین میگذره.

یعنی من تو 80 سالگی میتونم دوباره هالی رو ببینم، اگه تا اون موقع بر اساس مواردی که گفتم نمرده باشم.

اگه هوا صاف باشه و نیم کره ما رو به هالی باشه و اینکه من چشمام کم سو نشده باشه، آلزایمر نگرفته باشم، طوری که هالی رو هم یادم رفته باشه و یه عالمه اما و اگر دیگه.

و دوست هم مثل هالیه. حالا تو قدرشو ندون.

یه روز این حرفو به فاطره آرزم زدم، وقتی که پیاده از دانشگاه برمیگشتم خونه، و دلم از دست یکی خیلی گرفته بود:

"اگر انسانها مي دانستند كه چقدر محدود در كنار هم هستند، نامحدود همديگر را دوست ميداشتند ..!"

تو زندگیم هیچ وقت نخواستم بد ذاتی کنم، هیچ وقت. کاش قابل درک باشه، که یه نفر هست، نمیخواد بدجنس باشه.

که رفاقتاش "تا" نداره، نامرد نیست، دلش تنگ میشه، قلبش میشکنه، یکی که موقع بداخلاقی هم دوستاش براش عزیزن. یکی که میتونه نامحدود دوستت داشته باشه.

کلی حرف دارم که داره منفجرم میکنه، ولی حیف که اینجا جاش نیست، احتمالا باید نگفته بمونه. حالا حرف دکتر شریعتی رو میفهمم. "حرفهایی هست برای گفتن ...."

وقتی به مرگ فکر میکنم، وصیت میکنم، و امشب وصیتم رو بجای اینکه توی بلاگم بنویسم، به داداش محمدم گفتم. که یه وقتی من نبودم تو جمعیت داد بزنه و بگه، احسان روزی اینو ازم خواسته بود، تنشو تو قبر نلرزونید.

این مدت، بیشتر از همیشه به قبر و پایان این دنیا ایمان پیدا کردم.

خوش بحال دوستمون...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط احسان | 
خدا بخیر کنه، میترسم همین طور پیش بره، آخرش روزی آرزو کنم که کاش به روزهایی بر میگشتم که بزرگترین غمم ریاضی 1 و 2 بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط احسان | 
این مطلبم طولانیه. ولی خوب، لطفا، خواهشا، آروم آروم، بخونید، اگه لازم شد یه جمله رو چند بار بخونید تا معنی کاملش رو متوجه بشید، چون سعی کردم مفاهیم از نظر خودم مهم رو توشون جا بدم. به جمله بندی ها، تکیه ها و نوع خوندن دقت کنید. کلمات با تکیه ی زیاد رو تو گیومه گذاشتم. ویرگول ها رو رعایت کردم و حرفهای دیگران رو تو دابل کوتیشن گذاشتم که خوندن براتون راحت تر باشه. امیدوارم از نظر شما هم ارزش وقتی که براش گذاشتم و گذاشتید رو داشته باشه.

کلاسهای استاد عزیزم دکتر نقره کار، که تو دانشگاهمون آیین زندگی درس میداد و از بهترین های روانشناسی مازندران بود، و استاد علاقه مند به روانشناسی، مهندس ابراهیم هاشمیان باعث شد منم سعی کنم یه مقدار جزیی تر به رفتار آدمها و دقیق تر به افکار و اعمالشون فکر کنم.
و پاسخ مهندس هاشمیان در مقابل سوالم که وقتی داستانهای آدمهای مختلفی رو که دور و برش بودن رو تو وبلاگش منتشر کرد، که  "چطور این همه داستان دور و برت اتفاق میفته و دور و بر ما هیچ خبری نیست" گفت "ایندفعه عمیق تر ببین و پای حرف مردم بشین تا بفهمی دور و بر تو هم کلی از این آدمها و داستان ها هست، فقط اونقدر غرق خودت بودی که وقت نکردی ببینیشون" باعث شد از اون به بعد یه مقدار با مکث بیشتری به رفتار آدمها نگاه کنم.

بقیه رو در ادامه مطلب بخونید....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط احسان | 
داشتم مطالب گذشته ی بلاگم رو مرور میکردم، و فکر میکنم زندگی جبر تاریخه، همه چی تکراریه.

یه کامنت از تارا و یه جواب از من، باعث این شد که به بعضی چیزا دوباره یادم بیاد که درد اینه که آدم بد فهمیده بشه.

نمیدونم چرا بعضی ها طرفشونو خل فرض میکنن، گرچه اگه چیزی نمیگه یا کاری نمیکنه از بزرگواری و طبع و منش مردونه شه و گر نه، اگه از یه مرد، غرورشو بگیری، همه چیزشو گرفتی. اونوقته که آب از سرش گذشته و باید منتظر احمقانه ترین حماقت ها باشی.

و کاش این جمله ی 5 سال پیشم رو یادم نره که "غرورم را تندیسی میکنم از برای عبرت، که هرگاه بدان بنگرم بیاد بیاورم که قیمتی ترین دارایی یک مرد غرور اوست."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط احسان | 
مرگ همیشه پایان بودن ها نیست، آدمها تو قلبمون زنده ان. حالا اگه کیلومترها ازمون دورتر باشن، یا بدونیم تو این دنیا نیستن.
بچگیم تو دفتر داییم یه جمله دیدم، که الان بعد از مدتها به یادش افتادم که "خدا اشک رو آفرید، تا سرزمین وداع آتش نگیرد"

مشکلم بیشتر با خودمه، همیشه سعی کردم تو مسیر درست راه برم. نمره ها رو از سر نامردی و غرض ندادم، وقتی که حل تمرین بودم.

به کسی ظلم نکردم، وقتی از دستم بر می اومد.

هر وقت بحث حق الناس بود، از خدا ترسیدم.

شاید از دستم در رفته باشه، ولی همیشه حواسم جمع بود، سعی کردم که جمع باشه. لااقل کارهایی رو نکنم که میدونم اشتباهه.

ولی وجدانم آسوده نیست، سر یه موضوعی. هرجا میرم، هرکاری میکنم، عذابش رو دارم، و این باعث میشه فکر کنم خدا دوستم نداره، در صورتی که هر لحظه، هرجا دارم میبینم، دارم حس میکنم که دوستم داره، ولی باورش نمیکنم.

طوری شده که انگار باهاش لج کردم. دلم یه عالمه نبودن میخواد، ولی میترسم.

کاش میشد تو لحظه ی مرگ، سبک بال و راحت بریم. کاش چیزی نبود که نگرانش باشم، کاش فرصتش رو داشتم.

مرگ میاد، اون زمانی که انتظارش رو نداری، و من میترسم. نه از مرگ

از اینکه اون زمان دلم راجع به خودم چه قضاوتی میکنه.

تو مترو یه روایت نوشته، که یه نفر نزد پیامبر رفت، گفت: خوبی و تقوا و گناه و بدی را برایم تعریف کن

پیامبر دستش را به سینه ی اون فرد زد و گفت:"این سؤال را از قلب خودت بپرس." و این جمله را سه بار تکرار کرد.

دستم رو که روی قلبم میزارم، میبینم از خیلی ها بهترم، ولی خیلی جاها سادگی کردم، کم گذاشتم، بد کردم.

خوشبحالش که خیلی ها هستن که به خوبیش گواهی بدن، و تا سالها تو دلشون زنده نگهش دارن، بعضی چیزا سعادت میخواد. داشتن یکی که بعد نبودنت گریه کنه برات، بهترین حس دنیاست، حالا چه برسه به این همه آدم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط احسان | 
70 سال زندگی شرافت مندانه، به لحظه ای به باد میره. چه برسه یه زندگی 25 ساله، که این درخت نه هنوز ریشه دوونده، نه برگ و بار داده، که جز درختها حساب بیاد.

نهال منو یه باد بزنه، از ریشه در میاره و بدبختم میکنه. و چه بادهایی وزیده، و ریشه دوندن های تکراریمو بی حاصل کرده.

گناه قباحت داره.

گناه بزرگ، انجام دادنش سخته. 

ولی وقتی قباحتش میشکنه، دیگه بزرگ و کوچیکش بی معنی میشه. دیگه به این فکر میکنی خدا تو رو یادش رفته، دیگه راه گول زدن خودت رو هم یاد میگیری. و هر روز سرزنش اشتباه گذشته، باعث اشتباهات بیشتری میشه و از لطفش غافل تر میشی.

و خدا میشه بازیچه ی دست امیال، که هر وقت کارش داشتی بیاد و نداشتی بره. دلم میسوزه برای خدا، که خیلی مظلوم و غریبه تو زندگی هامون.

بعدش خدا ولت میکنه و تو میمونی؛ تو میمونی تنها. یه جایی باید گفت بسه، دیگه نمیخوام.

اینا رو گفتم به خودم، که خیلی وقته خدا و خدایی بودن رو یادم رفته. از همون موقع که بهش گفتم اومدنش داره خدا رو ازم میگیره. و اصلا بیراه نگفتم.

گاهی آدم چوب یه اشتباه ساده رو میخوره و یه عمر تاوان میده.

بله عزیزان من، جنگ خیر و شر که میگن، در درون آدمهاست.

خدا که پیروز هر جنگیه؛ الهی که ما هم خدایی بشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط احسان | 
موضوع اول،

بعضی از اتفاقات میفته و تو فلسفه ی خدا میمونی. هرجوری حساب کتاب میکنی میبینی نامردیه.

اونوقت واسه اینکه درکش کنی یا خودتو آروم کنی، یا به هر دلیل دیگه، شروع میکنی مقایسه کردن. و بیشتر بلا هارو با کربلا مقایسه میکنی.

ستم دیدن و مظلوم بودن، درد کشیدن، غم و غصه داشتن و هزارتا بلا و مشکل، تو کربلا دیگه تو اوجش بود.

حالا چه ربطی داره؟ خوب، دیگه هر مشکلی که پیش اومده در اون حد که نبوده، بوده؟ هر چقدر هم آدم خوبی بوده اون کسی که بلا براش اومده، دیگه امام حسین که نبوده، بوده؟

امام حسین چه ضرری کرد؟ آدم خوب تو این دنیا زندگی خوبی دارن، اگه از اینجا برن هم به سعادت میرسن، اونا ضرر نمیکنن.

گاهی ماییم که مورد آزمایش قرار میگیریم. گاهی ماییم که مورد نظر خداست، که چشمامون بسته ست، ایمانمون سسته، به بزرگی و بزرگواریش یقین نداریم، توکل نمیکنیم، و راضی به رضاش نیستیم. گاهی یه تلنگره برامون، که ای آدمها _چیزی که امروز تو امام زاده قاسم تو قرآن خوندم _


هُوَ يُحْيِي وَيُمِيتُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴿۵۶﴾

او زنده مى‏كند و مى‏ميراند و به سوى او بازگردانيده مى‏شويد (۵۶)

يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءتْكُم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَشِفَاء لِّمَا فِي الصُّدُورِ وَهُدًى وَ

رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ ﴿۵۷﴾

اى مردم به يقين براى شما از جانب پروردگارتان اندرزى و درمانى براى آنچه در سينه‏هاست و رهنمود و رحمتى براى گروندگان [به خدا] آمده است (۵۷)

قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُواْ هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ ﴿۵۸﴾

بگو به فضل و رحمت‏خداست كه [مؤمنان] بايد شاد شوند و اين از هر چه گرد مى‏آورند بهتر است (۵۸)

وَقَالَ مُوسَى يَا قَوْمِ إِن كُنتُمْ آمَنتُم بِاللّهِ فَعَلَيْهِ تَوَكَّلُواْ إِن كُنتُم مُّسْلِمِينَ ﴿۸۴﴾

و موسى گفت اى قوم من اگر به خدا ايمان آورده‏ايد و اگر اهل تسليميد بر او توكل كنيد (۸۴)


بعضی چیزا تلنگره. از نظر من اتفاقا ناگوار، گاهی جنبه ی خوب دارن. خدا مصلحتی رو میدونه که ما نمیدونیم.

ماجرای کربلا، جنبشی ایجاد کرد که خیلی ها به راه راست هدایت شدن و میشن. و من امیدوارم روزی که اتفاق ناگواری برام افتاد، به واسطه ی من سرپا تقصیر، عده ای به راه راست هدایت بشن، شاید خدا از سر تقصیرات من هم گذشت.

چنین اتفاقاتی که میفته، باید توکلمون بیشتر شه. خدا شناسیمون بیشتر شه. باید بفهمیم آدمها بند ثانیه هان، شاید فردا نباشیم، کاری کنیم که رو سیاه نباشیم، شاید فردا نباشیم، رابطه هامونو بهتر کنیم که کاری کنیم آدمها دلشون برامون تنگ شه، ببخشیم و بخشنمون که فردا فرصت برای خیلی چیزا کمه.

دوستانی داشته باشیم که وقتی رو تخت بیمارستان افتادیم، اشک بریزن و برامون دعا کنن، قرآن بخونن، و اونقدر آدمهای خوبی باشن، که خدا واسطه ی دعاشون یا پاکمون کنه و ببره، یا بهمون فرصت بده که برگردیم و زندگی بهتری داشته باشیم.

خدایا، خودت به خیر بگذرون، الهی آمین


موضوع بعدی اینکه امروز رضا میگفت مرد گریه نمیکنه، ولی باید بگم مرد گریه میکنه، خوبم گریه میکنه. 

مرد بلده مردونه گریه کنه.

به قول شهاب حسینی تو فیلم حوض نقاشی، "مرد گریه میکنه، ولی سرشو بالا میگیره و گریه میکنه."

عمری گذشت و فکر کردیم مرد اشک نمیریزه، مردونه قدم میزنه، اخم میکنه و عصبانی میشه، و اینطوری شد که کلی غم تو دلمون موند و نشد و نتونستیم بگیم و بروز بدیم. کلی پیر شدیم. درسته مرد قدم میزنه، اخم میکنه و عصبانی میشه، ولی گاهی هم اشک میریزه، ولی نه هرجایی، نه به خاطر هرچیزی.

هیچ وقت توجه نکردم که امام علی (ع) با اون همه مردونگی، سر تو چاه میزاره و گریه میکنه.

و به قول دکتر شریعتی، "چه فاجعه ای است در آن لحظه که یک مرد می گرید … چه فاجعه ای !"

امام سجاد (ع) بعد از ماجرای کربلا گریه ش بند نمی اومده، حدیث از امام صادق هست که میفرماید، "امام سجاد علیه‏السلام در مصایب امام حسین علیه‏السلام بیست سال گریست، طعامی نزدش نگذاشتند مگر آن که گریست." دعاهای سوزناکش نشون میده چقدر دلش گرفته بوده و چقدر گریه میکرده.

آره، مرد گریه میکنه، ولی نه واسه همه چی، نه به راحتی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط احسان | 
قبلا تو یکی از پست ها گفتم، بعضی آدمها خیلی خوبن، گفتم که دنیا اگه بجای 7 میلیارد آدم، چند تا بیشتر از اونا داشت، جای بهتری بود. از این آدمها زیاد نیستن، ولی هستن، مثل همین دوستی که خبر بدی درموردش امروز شنیدم، و از نظر من یکی از آدمهای خوب این دنیاست، و امیدوارم خدا به لطف و کرمش، صحت و سلامت رو بهش برگردونه که داشتنش برای دوستانش، برای آشناهاش نعمته.

دست به دعا برداریم، که خدا، تو رو به خداییت قسم، حالش خوب شه.

لِلّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا فِيهِنَّ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط احسان | 
اتفاقات کوچیکی تو زندگی میفته که گاها میتونه سرنوشت آدم رو عوض کنه.
مثل انتخاب رشته ی دانشگاهم که تو آخرین لحظه جای دو تا دانشگاه رو با هم عوض کردم، و مطمئنا در دانشگاه دیگه، سرنوشت دیگه ای داشتم. یا حتی انتخاب صندلی تو اولین کلاس مبانی
گاهی بعضیا باعث تغییر سرنوشت آدم میشن، مثل آقای سعادتی با صفری که بهم داد، بخاطر غیبت بیش از حد مجاز، گرچه هرجوری حساب میکنم 2 تا غیبت بیشتر نداشتم. بگذریم، همین نمره هم تاثیر مهمی تو زندگیم گذاشت.
رفتار دبیران ریاضیات دوران دبیرستانم باعث شده از ریاضیات متنفر باشم.
رفتار دبیر بابانیا، معلم انشا راهنماییم، باعث شد که به نوشتن علاقه مند بشم.
معلم کلاس چهارم دبستانم، آقای جهانشاهی، بخشی از شخصیتم رو شکل داده، و میشد که هر کدوم از اینا نباشن.
الان که درگیر کارهای جدی تر شدم، دیدن یه دوست بعد از سالها، سرنوشت زندگیم رو عوض کرده، یه تماس با یه رفیق راههای جدیدی سر راهم گذاشته. دیدن دکتر محمدی، باعث اتفاقات خوبی تو زندگیم شده و هزاران چیز کوچیک و بزرگ که سرنوشتم رو شکل میده، و الان دارم حس میکنم تمام اتفاقات زندگیم، تمام مسیر های پیش روم رو یه دستی داره ایجاد میکنه، و آدمها رو تو زندگیم با هوشمندی زیاد میچینه.
خدایا، هرچی به صلاحه، برام در نظر بگیر
شکرت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط احسان | 
شاید اوایل صادق هدایت رو درک نمیکردم که چرا خودکشی کرد. میگفتن به پوچی رسید، و من میگفتم پوچی یعنی چی؟

دنیایی پر از چیزای خوب، کجاش پوچه؟

و حالا میفهمم حتی این خوبی ها هم پوچه. وقتی دلت برای اون چیزایی که نداشتی و میخواستی داشته باشی رنجیده، وقتی خیلی چیزارو داشتی و دیگه نداری، رنجیده ترت میکنه، و وقتی روزهای خوشی که رفتن، و یا نعمت ها و خوشی هایی که هر لحظه ترس از دست دادنشون رو داری پوچت میکنه و معنی زندگی رو از سرت میپرونه.

حالا دیگه پوچی رو میفهمم، گرچه هنوز هم مثل آب نبات چوبی گول زنک، دلم به چیزای کوچیک خوب دنیا خوش میشه، ولی میترسم، من میترسم، نه واسه خودم که از دست برم، میترسم واسه اینکه از دست بدم.

این زندگی پر فراز و نشیب، با همه ی سختی هاش، ناملایمات و نامردی هاش، گاهی یه خوبی هایی داره، که من میترسم حتی این خوبی هارو از دست بدم.

به کی بگم، ترسیدم و از دست دادم، میترسم و میدونم از دست میدم. خدا خودش بخیر کنه، تمام این رنجیدن هارو.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط احسان | 
سیزده نکته در مورد مردها:

 1-مردها زیاد به جزئیات توجه نمی کنند پس اگر یک چهارم از موهای بیست اینچی تان را کوتاه کرده اید انتظار نداشته باشید سریع این را بفهمد.

2- وقت خواب همیشه به تنها دختری فکر می کنند که صادقانه دوستش دارند.

3-مردها از حرف زدن در مورد دوست پسر یا رابطه عشقی قبلی تان متنفرند

4-تنها چیزی که باید بعد از رابطه جنسی گفته شودشب بخیر است.

5-یک رفتار معمولی که ثابت می کند یک مرد شما را دوست دارد این است که شما را دست انداخته و اذیت می کند.

6-مردها بیشتر از آنچه که شما آنها را دوست دارید دوستتان دارند.

7-مهم نیست که مردها چقدر در مورد جاذبه ها و جذابیت های جنسی صحبت می کنند، اخلاق یک زن از همه چیز برایشان مهم تر است.

8-وقتی یک مرد می گوید دیوانه یک دختر شده است واقعا اینگونه است مردها به ندرت چنین حرف هایی می زنند.

9-یک مرد بیشتر از آن چیزی که با چشمانتان می بینید مشکلات دارد.

10-مردها بیشتر در مورد زن ها صحبت می کنند تا زن ها در مورد مردها

11-یک مردی بازوی راستش را به زنی می دهد تا بتواند برای یک روز ذهن آن زن را بخواند.

12-وقتی مردی از خواب و سلامتش می گذرد که با شما باشد، او فقط این کار را برای رابطه جنسی نمی کند. این بدین معنی است که بیشتر از آنچه تصور کنید شما را دوست دارد.

13-مردها زن های باهوش را بیشتر از زن هایی که دامن کوتاه می پوشند دوست دارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط احسان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بیایید نگفتنی هارو از گفته ها دریابیم.

پیوندهای روزانه
رویای خیس.....
زندگی پویا
******دل نوشته******
راه بی پایان
لحظه های من
تولوپ
من و خداي مهربونم
من عاشق زمستونم
نواي آسماني
تنهاترين تنهايي ها
آخر خط
نامه های من به خودم
اندیشه ی عشاق
نوای آسمان
دنیای من
بلونا _ ماده ایزد جنگاوری
دنیای اس ام اس روز
اشک
بدولینک
گل آرزو
ايران زمين
متين پروكسي
مظلومانه ترين سكوت را فرياد كن
كاكتوس سردسيري
For my LOVE _ Shahriyar
با مرام، لوتي، با صفا
sms - off
خواب بارون ...
پسر دروغگو
بنام زندگی
پسر دختراي ايراني
بهشت خوبان
عمرم جونم امید آخرم تو بودی...........؟؟
کمیاب ترین سی دی ها
پایگاه اطلاع رسانی آفاق
وروجك
خانه اطلاعات
شرک
helloyahoomail
گلچهره
معمارانه
زیبایی عشق
داغی که بر دلم نهادی....
اس ام اس کده
بي تو هرگز با تو عمري
آیین آینه
حرف حساب با
webshot
عیاران
تک دانلود
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
شهریور 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آبان 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
آرشيو
آرشیو موضوعی
موسيقي
شرح دلتنگي هاي من
اطلاع رساني ايستگاه
عكس
اجتماعي و فرهنگي
آموزش
شعر و داستان
دانلود
انگليسي
شهيد دكتر علي شريعتي
كليپ
نجوم
طنز
نویسندگان
احسان
مهسا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM