![]() |
![]() |
|
| مديريت ايستگاه آخر بدون توقف |
|
برای من همین خوبه بدونی بی تو نابودم
اگه جایی ازت گفتن بگم من عاشقش بودم برای من همین خوبه که از هر کی تو رو دیده شبی صد بار میپرسم، ازم چیزی نپرسیدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
چند سالی منتظر چنین روزی بودم، ولی نمیدونید چه حسی داره وقتی اون روز میرسه و یه نفر، یه چیز باعث میشه حتی یه لحظه هم لبخند رو لبت نیاد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط احسان |
|
|
اینو تو اف بی دیدم، خیلی به دلم نشست، چون کاریه که انجام میدم. "حتی اگر بدانم فردا دنیا تکه تکه خواهد شد، باز هم درخت امیدم را عاشقانه خواهم کاشت، نه برای برداشت میوه اش، برای آنکه افسوس "نکاشتن" را با خود حمل نکنم..." قبلا هم گفتم، گاهی اوقات تمام توان و جراتمو جمع میکنم تا یه کاری که به احتمال 99 درصد شکست میخوره رو انجام بدم، تا تهش به خودم نگم میتونستی و انجام ندادیش. پیش اومده که گفتم، و نه شنیدم، در صورتی که میدونستم چنین جوابی میگیرم، ولی پیش خودم میگفتم "میگم تا نه بشنوم، خیلی بده که حتی نه هم نشنوم." خیلی از کارام بخاطر یه حس کوتاه رضایت بود. همین که واسه اینکه یه لحظه داشتمش، واسه اینکه یه لحظه اونی بود که میخواستم، واسه اینکه یه لحظه حس عجیبی در من بود، خوشحالم میکنه، راضیم میکنه. درسته که بعدش عمری دلتنگی میمونه و نتونستنا، اشتباه کردنا، نخواستنا، و هزار تا چیز دیگه، ولی بازم این یه لحظه، همون، همون آب رو آتیشه، که حتی اگه اینم نبود چی؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
بعضی اوقات بعضی آدمها چنان میزنن تو ذوقت که فکر میکنی دنیات تموم شده و اینجا آخره خطه.
فکر میکنی تمام تلاشهات بی فایده بوده. یه عمری حل تمرین استادای مختلف بودم، نه واسه اسم و رسمش، نه واسه 775 تومنش که اونم نگرفتیم، نه واسه احترامش، فقط واسه یه حدیث که پدرم از امام علی نقل کرد: زکات علم، نشرشه. راستش عالم نیستم، مذهبی متعصب هم نیستم. ولی همین یه ذره علم رو هم خواستم با دیگران به اشتراک بزارم، چون فکر میکنم دنیای بهتر، با تلاش و صمیمیت و همکاری آدمها ساخته میشه. گاهی سخت گرفتم واسه اینکه دلم میخواست بهترین باشن، ولی نشد. گاهی آسون گرفتم واسه اینکه از قدر نشناسی آدمها خسته شدم. ولی الان، واقعا واقعا دلم نمیخواد هیچ استرسی به خودم وارد کنم یا بزارم چیزی باعث ناراحتیم بشه. با این شرایط ترجیح میدم بیخیال خیلی چیزا باشم، تا اینکه به خاطر یه هدف بجنگم. فکر میکنم دیگه از من گذشته. اینجایی که هستم نتیجه ی تلاشمه. جای خاصی نیستم، ولی همین جایی که هستم هم براش زحمت کشیدم. میدونم اگه بیشتر تلاش میکردم به جاهای بهتری میرسیدم. دلم نمیخواد استعداد های آدمها، زمان و هزینه و علمشون هرز بره و بجای سازندگی برای خودشون، کشور و دنیا، هدر بره. ولی امشب و خیلی شبهای قبل این حرفای یه قدر نشناس اونقدر دلمو شکسته و انگیزه هامو از بین برده، که ترجیح میدم یه گوشه بشینم و منحرف شدن و از دست رفتن این همه استعداد رو ببینم، بجای اینکه برای بیدار کردن مردمی تلاش کنم که خودشون دلشون میخواد خواب باشن. دلم نمیخواد مزاحم کسایی باشم که خودشون حس پیشرفتی تو وجودشون نیست و برای بهتر شدن اصلا تلاشی نمیکنن. قبل ما همه میگفتن شما چقدر تبلید و ما اله کردیم بله کردیم. ولی الان فاتحه ی این قوم خوندست، وقتی ما خودمونو با اونا مقایسه میکنیم ، میبینیم که صد برابر بیشتر از ما از مرحله پرتن. و آخرش من میمونم و این حس که بجنگم یا بیخیال شم. فعلا که بیخیال شدن رو ترجیح میدم، بی دردسر و راحته. اصلا به من چه که دیگران چه سرنوشتی در انتظارشونه، یا لااقل به کجاها ممکن بود برسن و نرسیدن. به من چه؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1391ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
گاهی وقتا، یه فیلم، یه آهنگ، یه متن، یه کلمه، عکس، بو، گل، هر چیزی، تو رو چنان تو اعماق وجودت فرو میبره، که بیرون اومدن ازش، کار راحتی نیست.
یه خاطره که سرتاسر زندگیتو تسخیر کرده و هرکاری کنی نمیتونی ازش فرار کنی. یه حس که انکارش باعث یه عقده ی درونی بشه که وقتی سرمیزنه، اونقدر محکم و قوی باشه که در خودت بشکندت. گاهی دلت برای کسی یا چیزی، برای یه حس، یه کلام، اونقدر تنگ میشه که حاضری سالیان سال از عمرتو بدی، واسه یه لحظه داشتنش، واسه یه لحظه بودنش. زندگی تلاش دائم ماست برای داشتن چیزهایی که از صمیم قلب داشتنشونو خواستیم. ولی چه سود، همیشه بدستشون نیاوردیم و سرمونو با هزارتا چیز دیگه گرم کردیم. گاهی که باید کاری کنیم، نمیکنیم، و میمونیم تو بلا تکلیفیه غیر قابل تحمل. و اینطوریه که من سرمو به کارم، به برنامه نویسیم، به هزارتا چیز دیگه، که با وجود خواسته ی اصلیم هیچی حسابشون نمیکردم گرم میکنم. و آخرش آخرش، یه حس داشتن ارضا نشده. یه تلاش بیهوده، یه التماس قوی برای بودن میمونه، که وقتی زندگیت از جلوی چشات رد میشه، اونقدر غم به دلت میشینه، که اگه خدا گناهانت رو بخاطر عذاب بی اندازه ی این غم نبخشه، خیلی نامرده. حرفا که نزول پیدا میکنن، چطوری میتونن حسی رو که الان از نداشتن آرزوهام، از نبودن تنها خواسته ی متفاوتم از تمام خواسته های دیگه م، رو بیان کنم. همه اینا عقده میشه که گاهی یا وقتی که دوباره فرصت جبران تمام اشتباهاتت رو داری، باز هم اشتباه بری که تجربه های احساسیه گذشته، بیشتر اوقات گول زنک هایی هستن برای هرز بردنت. حالا کاش، کاش، کاش های زندگیم مونده و من بی ثمر. کاش میشد ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 2:42 قبل از ظهر توسط احسان |
|
|
یه وقتایی خودتم نمیدونی چرا انقدر دلت میگیره، دنبال هر بهونه ای میگردی که توجیه ش کنی، بازم یه چیزی کمه، یه چیزی گم شده، یه چیزی نیست.
گاهی دلت واسه دروغ های دوست داشتنیش تنگ میشه، یه دروغ مهم، یه حس اعتماد بنفس قوی. بالا بری، پایین بیای، تو این دنیای لعنتی اونقدر چیزهای مصلحت آمیز هست که هرچی شعار بدی بیخیال میخوام واسه خودم زندگی کنم، باز هم تو میمونی و یه دنیا تلاش بیهوده. گاهی دلم میگیره ازت، دلم میگیره از این همه نامهربونی، از این همه احساس پوچت. گاهی دلم میگه کاش برمیگشتی به اون زمان که یه دنیای بی انتها ولی بی فایده جلوی خودت ساخته بودی و داشتی زندگیتو میکردی، حداقل چیزی که بود امید بود. حالا هم هست، ولی امیدی که به ناامیدی بیشتر شبیه ه. امید اینکه بیخیال همه چی میرم پی زندگیم، و هیچ وقت نه تو رو یادم میارم، نه زندگی قبل از اینو. گاهی هم شیطونه میگه بزنم له ت کنم، که بیحساب شیم. که بدونی دنیا دست کیه، که بدونی هنوز هم نباید این پیرمرد رو دست کم بگیری. که هنوزم از دستم کارایی بر میاد که باورت نمیشه. ... حالا هم تو این همه دلتنگی، واسه هیچ و پوچ، خوشحال باش که هنوزم یه جایی داری، اون روزی که این دلتنگی ها بمیره، من میمونم و یه حس انسانگونه ی بی ریشه، و یه شیشه ی احساس که مثل یه شیشه ی عطر، حتی نفهمیدم کی خالی شده. اونوقته که من میمونم و تو، همون جای همیشگی، همون سکوت تو، همون نگاه من، و یه تخته سنگ بزرگ، که خوب میدونی تعبیرش رو تو کدوم کتاب باید بخونی. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط احسان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
بعضی چیزا واقعا سوء تفاهمه. نمیدونم چی باید اسمش رو بزارم. یادته بهت گفته بودم "سعدی میگه: 'عشق را آغاز هست ولی انجام نیست'"؟
خوب، دروغ گفته، خالی بسته، معلوم نیست اینم مثل حافظ از چه شرابی خورده بوده که قاطی کرده بوده. یعنی چی عشق را آغاز هست، ولی انجام نیست. هرچیزی تموم شدنیه، یه روزی همه میمیریم، یه روزی دنیا با این عظمتش تموم میشه، اونوقت عشق تموم شدنی نیست؟ چرا تموم میشه. طوری که هیچ وقت، هیچ وقت هیچ وقت حتی یادش هم نمیاری. فکر کن من عاشقانه دوستت دارم، میزنه و این آلزایمر لعنتی بیشتر از اینی که الان هست بالا میزنه، و حتی تو رو یادم نمیاد، اونوقت دیگه چه عشقی، چه کشکی، چه دوغی؟ نمیدونم، شاید اینایی که هست عشق نیست. دوستت دارم هاییه که حد و حریم دارن. عاشق بودنایی که تا دارن، _ در بهترین حالتش از امروز تا قیامت _. از خودگذشتگی هایی که واسه این انجام میشن که یه حس خوب در درونت به وجود بیارن. از خودگذشتگی هایی که سود و منفعت رو مد نظر دارن. زمانی که از خودت میگذری، واسه بدست آوردن فلان قدر توجه، فلان قدر علاقه، فلان قدر دوست داشتن. واسه شنیدن اینکه عاشقتم، یا اینکه تو چقدر خوبی. یا حس مظلوم بودن و بغض قشنگ پشتش. واسه حس زیبای زیبا شدن نگاهت. واسه اینکه دار و درخت و دیوار و کوفت و زهر مار رو که میبینی بگی وای چقدر زیباست. واسه اینکه گندمزار که طلاییه، منو یاد موهای تو بندازه. اینا که عشق نیست، هست؟ وقتی نیازهاتو بدست آوردی و دوستت دارم هارو شنیدی و نگاهت به اندازه ی کافی زیبا شد و به اندازه لازم بغض های قشنگ رو تجربه کردی، به اندازه کافی مظلوم بودی و تاجایی که میخواستی اشک در حسرت قربتش ریختی، اونوقته که دیگه عشق، زرشک. اونوقته که کم کم نم نمک یادت میره، چی بودی و چی میخواستی و کجا دلت میخواست باشی. اونوقته که از احساسات قشنگ عاشقونه ات هیچی نمیمونه و هر چی زور میزنه شعرت نمیاد. شایدم گاهی که هنوز از عشق سیر نشدی و از من سیر شدی، میری دنبال یکی دیگه که همین دوستت دارم های نشخوار شده اش رو تحویلت بده، که تو هم با خودت بگی چه عشق با عظمتی. کم پیش میاد یکی از خودش بگذره، واسه عشق، نه واسه احساس نیاز به عشق. عشق میخوای، دنبال فرهاد بگرد، فرهادی که در راه رسیدن به شیرین خودش، کوه کند و جون کند. هنوز هم تو گوشه کنارای این دنیای کثیف، پیدا میشن فرهادهایی که عشق رو هجا به هجا، با تمام وجودشون درک کردن. پیدا میشن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1391ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط احسان |
|
|
فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که: زندگی رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود پایان شام شکوه ام صبح عتاب بود -شعر "خراب" - مجموعه "مرگ رنگ" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1391ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
اراده کرده ایم زین پس آنچنان سیاست محرمانگی پیشه کنیم که هیچ کس مطلقا هیچ کس دیگر نتواند در جریان کارهای ما و چون و چرای آن قرار بگیرد و از آن سر در بیاورد، حتی آنقدر که خودمان هم از بسیاری از رازهای خود بی اطلاع بمانیم. _گرچه هم اکنون نیز به دلیل آلزایمر مفرطی که دچار شده ایم این چنین میباشد_ به هرحال امید است بدین صورت بسیاری از مسئله ها را از صورت محو نماییم تا دیگر به لطف خدا از دخالت مستقیم و غیر مستقیم برخی از افراد متفرقه در امور شخصیمان مصون بمانیم. انتظار داریم تمهیدات اندیشیده شده، به نحو احسن اجرا شده و به لطف خدا بزرگ کار ساز نیز باشد. و من الله توفیق |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط احسان |
|
|
آدمها عادت دارند همین جور الکی برای دیگری حرف در بیاورند. همینطور الکی کسی را متهم کنند و همینطور الکی از کسی بدشان بیاید آدمها عادت دارن مظلوم نمایی کنند. همینطور الکی، الکی، یکدیگر را قضاوت میکنند، بی آنکه از هم چیزی بدانند. بی آنکه حتی گذرشان به هم خورده باشد. بی آنکه خودشان را جای من، با تمام شرایط زندگی، موقعیت ها و مشکلاتم بگذارند. بی آنکه مرا درک کرده و زندگانیم را بسنجند، و بی آنکه با کفش های من راه بروند. خسته ام از این همه اشتباه هر روزه. آدم خوبی نیستم، ولی اگر آدم خوب ببینم میشناسم. کم پیش می آید در این خراب شده کسی را ببینی و با خودت بگویی او همان کسی است که اگر دنیا بجای هفت میلیارد آدم، 10 تا از اینها داشت الان جای بهتری بود. کاش واقعا پایان دنیا نزدیک می بود. هنوز نفهمیده ام که خدا برای چه به خودشان زحمت خلق ما را داده اند. آخر نوکرتم، ما که لطفی برای خودمان نداریم، تو این وسط چه چیز نصیبت میشود. بیشتر اوقات دلم میخواهد فرصت مجددی برای دوباره زندگی کردن میداشتم، یا میتوانستم به شهری بروم، بدون گذشته ام ولی متاسفانه این مغزی که دارد الان آلزایمر میگیرد، موضوعات بد را همچون روز - همچون روز اول - بخاطر دارد، و لاکردار فکر و خیالش هم تمام شدنی نیست، تنها چیزی که نمیتواند حفظ کند فرمولهای ریاضیات است، و الان هم که دیگر در برنامه نویسی هم بکار ما نخواهد آمد. حالا همه اینها به کنار، این حرفای پشت سر، آدم را خفه میکند؛ وقتی میفهمی فلانی فلان چیز را به فلان کس گفت، اما لحظه ای جرات ندارد آن را جلوی روی خودت بگوید _احتمالا میداند که نادرست بوده عملش یا حرفش_، خوب _به قول دوستمان_ "آخه برادر من" بهتر نیست بجای این حرفها دو تا کار درست و حسابی کرده باشی که از زندگی لذت ببری که لااقل فکر و ذهن انسانی را احسن کرده باشی. مدیر دوران دبستانمان راست میگفت به ولله... میگفت: آدم برای کار خوب نیاز به نقشه کشیدن ندارد، انسانهای بد خودشان را دردسر میدهند که نقشه های نامردی بکشند و هم آتش برایشان میماند و هم دردسر و فکر خیالش. و حالا تسکینم میدهد این حرف، راست میگفت آمیز سیدزمان، خدایت حفظ بفرماد. در آخر بدین وسیله اگر ظلمی بر شما رفته از طرف بنده، یا اگر بدی، نامردی یا بی معرفتی در حقتان کرده ام، از شما پوزش میطلبم و امیدوارم از سر تقصیرات بنده بگذرید و بر من ببخشایید. زین پس هر کس از این جمع دوستان و غیر دوستان و دشمنان، و حتی شما اساتید گرام، بدی ای از این جانب به سمع و بصر و نظرتان رسید، لطفا و خواهشا، بدون درنگ به صورتی محرمانه بفرمایید تا شاید خداوند رحمان بخواهد و شما را وسیله ی هدایتمان قرار داده، از منجلاب فساد و تباهی برهاند که او ارحم الراحمین است. و شما را نیز خود مورد لطف قرار میدهد. من الله توفیق |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1391ساعت 2:26 قبل از ظهر توسط احسان |
|
|
خوندن این داستان خالی از لطف نیست : پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستان شد. او پس از اينکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحی شد. او پدر پسر را ديد که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض ديدن دکتر، پدر داد زد: چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نميدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئوليت نداری؟ پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دريافت تماس تلفنی، هرچه سريعتر خودم را رساندم و اکنون، اميدوارم شما آرام باشيد تا من بتوانم کارم را انجام دهم پدر با عصبانيت گفت:"آرام باشم؟! اگر پسر خودت همين حالا توی همين اتاق بود آيا تو ميتوانستی آرام بگيری؟ اگر پسر خودت همين حالا ميمرد چکار ميکردی؟ پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: "من جوابی را که در کتاب مقدس انجيل گفته شده ميگويم" از خاک آمده ايم و به خاک باز می گرديم شفادهنده يکی از اسمهای خداوند است پزشک نميتواند عمر را افزايش دهد ,,, برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ما بهترين کارمان را انجام می دهيم به لطف و منت خدا پدر زمزمه کرد: (نصيحت کردن ديگران وقتی خودمان در شرايط آنان نيستيم آسان است ) عمل جراحی چند ساعت طول کشيد و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بيرون آمد خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد و بدون اينکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حاليکه بيمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی داريد، از پرستار بپرسيد پدر با ديدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک ديد گفت: "چرا او اينقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقيقه صبر کند تا من در مورد وضعيت پسرم ازش سؤال کنم؟ پرستار درحاليکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش ديروز در يک حادثه ی رانندگی مرد وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتيم، او در مراسم تدفين بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد او با عجله اينجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند." هرگز کسی را قضاوت نکنيد چون شما هرگز نميدانيد زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان ميگذرد يا آنان در چه شرايطی هستند . دکتر شریعتی واقعا قشنگ گفته که: خدايا قدرتي عطا فرما تا هر وقت خواستم در مورد راه رفتن ديگران قضاوت كنم بتوانم قدری با كفش های او راه بروم ولی بیخیال، واسه حسن ختام : بگذران دانسته از ما گر ادایی سر زده است بوده نا دانسته گر از ما خطایی سر زده است آخر ای صاحب متاع حسن، این دشنام چیست؟ در سر دریوزه گر از ما دعایی سر زده است الله الله محرم راز تو سازم حرف و صوت این زبان و تیغ اگر حرفی ز جایی سر زده است التفات ابر رحمت نیست ورنه بر درت تخم مهری کشتم و شاخ وفایی سر زده است ابر رحمت گر نبارد گو سموسش خود مسوز بعد صد خون جگر کاینجا گیایی سر زده است هست وحشی بلبل این باغ و مست از بوی گل از سر مستی است گر از وی نوایی سر زده است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
بعضی دردا مثل چایی میمونن، با گذشت زمان سرد میشه ولی تلخیش از بین نمیره.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
"به عشق در نگاه اول اعتقاد ندارم، ولی به 'از چشم افتادن در یک لحظه' عجیب معتقدم"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم آبان 1391ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
امشب هم از اون شبا بودا
مدتی میشه که اونقدر حافظه ی کوتاه مدتم ضعیف شده که چیزی از روزها یا ماه های قبل یادم نمیاد، ولی بعضی چیزا رو نمیشه فراموش کرد. نمیدونم چرا اینطوریه، ولی همیشه وقتی تو اتوبوسم، زیادی به خاطرات گذشته م فکر میکنم. شاید بخاطر اینه که یه عالمه وقت دارم که نمیدونم باید باهاشون چیکار کنم. و اینطوریه که یه احساس غم عجیبی تمام وجودمو میگیره و مثل یه جریان تو تمام بدنم جاری میشه، طوری که میشه حرکتش رو حس کرد و همیشه هم آخرش به آهنگ دیوار مهدی یراحی ختم میشه. اگه من عاشق دیوار بودم ترک میخوردو یک پنجره میشد ... بعضی چیزا فراموشم نمیشه. مثلا این کینه ی لعنتی که ته دلم از یکی مونده، طوری که موقعیت باشه می زنم لهش میکنم. و چه بد شانسیه بزرگی بود که تو راه برگشت از تهران، بین این همه آدم، بین این همه اتوبوس، دقیقا روبروی من نشسته بود و یه کینه ی قدیمی دوباره تو وجودم گر گرفت. خوشبختانه به خیر گذشت و با مشغول کردن خودم به خیلی چیزای دیگه و در و دیوار زدن، آخر رسیدم و از شرش خلاص شدم. ولی یه روزی از خجالتش در میام حتی اگه یه روز برای زندگی کردن مهلت داشته باشم، الان نمیشد. درسته، شاید کار خیلی خیلی بدی نکرده باشه. ولی وقتی یکی بت میشه، هیچ اهانتی به ساحت مقدسش رو نمیشه تحمل کرد. درسته خیلی وقته بتم شکسته، ولی این کینه از اون زمان تو دلم مونده، کاریشم نتونستم بکنم. عجب روزو روزگاری دارم من |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط احسان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بیایید نگفتنی هارو از گفته ها دریابیم.
|
| آرشیو موضوعی |
|
موسيقي شرح دلتنگي هاي من اطلاع رساني ايستگاه عكس اجتماعي و فرهنگي آموزش شعر و داستان دانلود انگليسي شهيد دكتر علي شريعتي كليپ نجوم طنز |
| نویسندگان |
|
احسان مهسا |
|
RSS
|