مديريت ايستگاه آخر بدون توقف
خیلی وقته دارم به این موضوع فکر میکنم. ببخشید اگه خیلی رک و صریح حرف میزنم. همه جای جمله م یه دور از جناب خودتون و دور از جناب خودم اضافه کنید. :D، چون انقدر اکثریت مردم اینطورین، که خیلی نادرن کسایی که اینطوری نیستن، حالا چطوری؟ الان میگم.

ماشین میزاری جلوی در، اگه تونستن کلشو میبرن، نتونستن باتری و شمع رو. در کاپوت باز نشد، زیر ماشین آجر میزارن، چهارتا چرخشو میبرن.

خونه رو که خالی میزاری باید یه لامپ روشن بزاری که آقا دزده فکر کنه خونه اید. تازه انقدر قضیه اساسیه که یکی اختراعی  ثبت کرده که شما وقتی خونه نیستید، چراغ ها طبق یه برنامه ای خاموش و روشن میشن که باعث بشه دزده متوجه ساختگی بودن موضوع نشه.

میری ماشین بخری، مثلا پراید، میبینی مجلس اعلام میکنه همین پراید _همین پراید که قاتل جون ایرانی هاست، همین پرایدی که میگن بیاید صادر کنیم به دشمنانمون که تا چند سال دیگه نسلشون زده بشه_ 14 میلیون اضافه بر سازمان داره فروخته میشه، یعنی ایران خودرو و سایپا و وزارت صنعت و ...، همه دزدن.

میری مغازه، میبینی همه جنسا دو برابر شده، اینا هم دزدن.

سوار تاکسی میشی، میشه 700 میدی 1000، بقیه شو بر نمیگردونه، اینم دزده.

میری لباس بخری باید چونه بزنی، چون میدونی دو برابر قیمت حساب کرده. این هم یعنی دزدی.

نتیجه گیری اخلاقی، یعنی یه عده دزد جمع شدن کنار هم، جامعه تشکیل دادن.

همه چی هم داره همونطوری که با این آثار و تجریه ها قابل پیش بینی بوده پیش میره. بنابراین تقصیر ماله آدمهای خوبه، چون این جامعه طاقت شنیدن حرف حق رو ندارن.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط احسان | 
هر بدبیاری ای رو که یادم میاد، تک و تنها نبوده، همیشه به صورت یه سری بدبیاری های پشت سر هم بوده که باور کنم آدم بد شانسی هستم.

مثل ضربه ای که به اگزوز ماشینم خورد، افتادم ماشینم تو چاله، اشتباه استاد تو نمره، دود کردن اتوی جدیدی که خریدم و سوزوندن پیراهنم و ...

اما سریال جدیدی تو ماه رمضان کلید خورده مثل اینکه.

کار انتقالیمو درست شد که به لطف خدا از سپاه برگردم شریف.

همه دستورات داده شده، امضاها گرفته شده، و رسیده به مرحله آخر که مدیر عامل شرکت تصمیم میگیره من بمونم. بعد که اونو راضی میکنم، معاون منابع انسانی بر خلاف دستور مافوقی که خیلی مافوقه، میگه امضا نمیکنم، بهت نیاز داریم و شرط میزاره که به شرط اینکه معاونت مربوطه راضی بشه، که با رایزنی هایی که انجام دادم حاجی قبول کرده بیخیال من و به قول خودشون پروژه های اونجا بشه که من برم. دو بار زنگ زده و یه بار نامه، ولی معاون منابع انسانی با همه اینها برخلاف حرف خودش، باز قبول نمیکنه.

برگشتنی، تو یه خیابون رو اشتباه میرم، به حساب اینکه میرسه همت، میخوره ته الوند، که صدا و سیما اونجاست و از قضا خیابون بن بسته. حالا منم دنبال راه برای برگشت به همت، که یه آقایی تو یه جای کاملا ممنوع تصمیم میگیره دور یه فرمونه بزنه که میزنه بغل ماشین من. پلیس هم میاد بدون کروکی، مدارک و جابه جا میکنه که فردا بریم بیمه. ده دقیقه بعد طرف زنگ میزنه من دارم میرم سنندج، معلوم نیست کی بیام، و چه حرصی میخورم من، برای 600 تومن خسارت ماشینم.

آخر هم اتوبان همت رو پیدا نمیکنم، واسه همین میندازم تو رسالت، یه ذره نیومده ماشین جوش میاره، کلی آب معدنی خالی میکنم روش تا بتونم خنکش کنم. در رادیاتورو که باز میکنم، هر چی هست و نیست توش، میپاشه بیرون. با چه فلاکتی دوباره رو براهش میکنم، که بازم تو رسالت خراب میشه. آخرش امداد خودرو میاد و ماشین رو تا تعمیرگاه میبره. بعد سه چهار ساعت معطلی آخر ماشین درست میشه و میرسم خونه.

حالا من موندم و این طرفی که انگار دلش نمیخواد خسارت ماشینم رو حتی از روی بیمه ش بده.

دم سحر پا میشم برای سحری، که میبینم جای بهتری واسه پارک ماشین هست، میرم که جابه جاش کنم، میبینم همه همسایه ها بیرونن. نگو سه تا از خدا بیخبر، تصمیم داشتن ماشینم رو بدزدن. جالبه ماشین اصلا دزدگیرش کار نکرد. طرف هم داشت در رو خم میکرد که یکی از همسایه ها میبینه و داد و بیداد میکنه و اونا در میرن.

ولی من میمونم و استرس دزدیدن ماشینم. و اینکه پلیس این مملکت اونقدر بی عرضه و مفت خوره که وقتی دزد برای بار سوم هم میاد و با ماشین پراید مشکی رنگش با پلاکی که از یاد داشت کرده بودن، رد میشه، پلیس هیچ غلطی نمیکنه. به قول یکی از همسایه ها، پول حلال بوده که برام مونده، وگرنه برده بود و عمرا اگه میتونستم پیداش کنم. راست میگه، این حاصل کلی پروژه شبانه روزی و کلاس خصوصیه.

به هرحال، من وطن پرست، دیگه کم کم داره از مملکتم بیشتر و بیشتر بدم میاد.

عجب روزگاری شده ها...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 5:19 قبل از ظهر  توسط احسان | 
بعضی چیزا گذشته و تموم شده

انقدر دور، برای منی که آلزایمر دارم، که حتی نباید بهش فکر کنم. ولی خدایا، این چه حسیه، که هنوز از شنیدن بعضی حقیقت ها در گذشته، دلخور میشم، ناراحت میشم و قلبم میشکنه.

و چقدر بده، جاده تهران شمال، وقتی که تنهایی

انقدر وقت داری واسه فکر کردن، که تمام ماجراهای تلخ یادت میاد و میتونی به ریزترین جزییاتش فکر کنی.

دلتنگ آغوشت می شوم...
وقتی که هوای حوصله ام ابریست!!!
دلم یک عصر دلگیر میخواهد
و یک پیاده رو بی انتها...
تا تمام دردهایم را در تن سردش جا گذارم.
آنقدر گلایه کنم...
که آسمان بشکند سد غرورش را...
و رد پایم را از دل سنگفرش های زخمی پاک کند...
تا شاید دل بی قرارم اندکی آرام گیرد...
شاید که لبخند درختان به وقت گریه ی ابر
اجابتی باشد...
و خدا آغوش بگشاید به روی تنهایی هایم....!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط احسان | 
دنیا همه هیچ و خلق دنیا همه هیچ
ای هیچ ، برای هیچ، بر خلق مپیچ

دانی که ز آدمی چه ماند پس مرگ؟

مهر است و محبت هست و باقی همه هیچ.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط احسان | 
تو شخصیتم حرف زدن و روابط اجتماعیه. بدترین چیز برای اینجور آدمها گذاشتنشون تو تنهاییه.

حالا از شانس بد من، افتادم تو یه اتاق با کلی دم و دستگاه، و سرورهای کامپیوتری، البته مرتبط با شبکه و نا مرتبط با کارم، و دارم باهاشون سر و کله میزنم.

خونه ام که میرم ساکت و آروم و تنها.

اما چرا برنامه نویس شدم؟ چون من دوست دارم حرف بزنم، تبادل اطلاعات کنم و از این کار لذت میبرم.

وقتی با آدمها کار میکنم قابل درکه. اما در مورد کامپیوتر، وقتی دارم الگوریتم مینویسم، بیشتر با خودم حرف میزنم و وقتی دارم پیاده سازی میکنم با کامپیوتر صحبت میکنم.

اینطوری موقع برنامه نویسی نه تنهام، نه احساس انزوا میکنم. تازه جالب تر هم هست، چون درمورد کامپیوتر فقط عواطف من مهمه. اگه بهش گفتم فلان Thread رو Run کن، نمیگه خسته ام، حال ندارم، یا دفعه قبل که Run کردم چه گلی به سرم زدی.

نه بهم شک میکنه، نه سرزنشم و نه از کارها و حرفهام دلخور میشه.

خدا این دو سال سربازی رو به خیر بگذرونه که به بدترینِ بدترین شکل، ازش متنفرم. م ت ن ف ر م...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط احسان | 

" اولین روزی که دیدمت، ترم یک، برای کلاس فوق برنامه ای بود که برامون گذاشتی. درسته هیچی از اون کلاس که با کلی LED و دم و دستگاه کار کردی یاد نگرفتم از بس پیچیده بود، اما اینکه میدیدم چیزای زیادی بلدی که میتونی متعجبم کنی، باعث شد ازت خوشم بیاد. نه، شاید بخاطر لبخندت بود و تناژ خندیدن های قشنگت.


مافیایی که تو کلاس 03، با حسین و محمد رضا و بقیه بچه ها بازی کردیم، یادم نمیره، وقتی اونطوری جدی گرفته بودی و بلند بلند میگفتی که پلیسی، وقتی از هیجان خودت خنده ت گرفته بود.

حقیقت شجاعت خونه ما، با اون چهره ی پر از لبخندت، از پاسخ جالب بچه ها رو فراموش نمیکنم. اون روز حسابی خوش گذشت.

صحبت های طولانی مدتمون درمورد پروژه ای که داشتی کار میکردی.

اون شب محرم خونه مسعود که داشتیم رو پروژه ی انتقال داده کار میکردیم، همون شبی که یه پروکسی، سه ساعت معطلمون کرد، همون شبی که مامانش میخواست برات زن بگیره، دختر همسایه شونو. همون شبی که من گفتم پس من چی، گفت تو بچه ای. اون شب رو فراموش نمیکنم.

فکر کنم آخرین باری که دیدمت اومده بودی دنبال کتاب، و ای کاش بیشتر باهات حرف میزدم.

به هرحال من، و فکر کنم همه، هیچ وقت عصبانیتت رو ندیدیم، هیچ وقت ناراحتی و اخمت رو ندیدیم، همیشه خندیدی، و وقتی بودی لبخند رو لب ماهم بود. روحت شاد دوست من، و یادت گرامی

ممنونم بخاطر همه ی خوبی هات"



پدرام دیگه نخواست زندگی کنه. همین. خودش نخواست...

حالا بیشتر میشه درک کرد که وقتی حرف نمیزنی، وقتی چیزی نمیگی، وقتی تو خودت میری، مرموز میشی، بدون اطلاع من کاری میکنی، چقدرِ چقدر نگران میشم. چقدر میترسم. اگه دوستاش میدونستن، شاید میتونستن کمکش کنن. بحران ها تصمیم های نادرست میاره. بحران ها نگران کننده ان. گاهی آدمها اونقدر مغرور و خودخواه میشن که یادشون میره در قبال تمام کسانی که دوستش دارن، مسئولن.

حالا تو هی یادت بره، تو هی کاری کن که برنجم، که بمیرم و زنده شم از نگرانی.

حالا تو اسمش رو بزار نامردی، نا رفیقی. بزار دخالت، بزار پامال کردن اختیاراتت، که خودتم میدونی هیچ کدوم از این کارارو نکردم یا اگه کردم، بخاطر تو بود. فقط و فقط بخاطر تو.

چون چیزی نیستی که به راحتی به دست اومده باشی، که بخوام به راحتی از دستت بدم.

من قدر خودمو دارم، تو قدر خودتو، و هر دو برای این قدر و ارزش باید احترام قائل باشیم.

چرا پدرام؟، این سوال که چرا دست به این کار زده اذیتم میکنه، و اینکه شاید هر اتفاق خود خواسته ی دیگه ای ممکنه برای دیگرانی که برام عزیزن بیفته، عذابم میده. حالا این میخواد یه لجبازی ساده و یه روزه با خودش باشه، یا یه آشوب واقعی بزرگ.

باید مراقب عزیزان بود. هیچ کس یه الماس گرانبها رو، همین جوری ول نمیکنه که هرچه بادا باد. حالا تو میخوای قبول کن، میخوای نکن.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط احسان | 
خدایا گل گفتی، که إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ .

بدجور خسران زده ام، داغونم، له م. موندم سر دو راهی اختیار. موندم سر یه راهی اجبار. موندم با وجدانم، با دلم، با غمم.

امشب از اون شباست که یه دست میخواد که نجاتم بده. یکی داد بزنه بگیر دستمو، که غم نخور، انقدر قویم که همه چی رو درست کنم. جز تو کی میتونه؟

نه جان من، کی میتونه؟

بهم آرامش بده، گره از مشکلم وا کن، اونی رو که میخوام بهم بده. وقتی برات کار سختی نیست. وقتی اصلا برات کاری نیست. چرا دریغش میکنی؟ خدایا دمت گرم، اینباره بخاطر خیلی ها، یه نگاه هم اینور بنداز، جای دوری نمیره.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط احسان | 
یه روز سرد برفی، با کلی برف بازی

با دوستانی از لشگر ویژه ی 25 کربلا !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط احسان | 

بعضی روزا مهمن، مثل امروز، که شاید فقط یه نفر با خوندن این پست دلیلش رو بفهمه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط احسان | 
تو شبای بد زندگیم یاد مرگ می افتم، چون تنها نداشتن ها و نبودن هاست که به داشتن ها و بودن ها معنی میده.

 

چه میفهمی الان، که نباشم یعنی چی؟

چه میدونی بدون من زندگیت چه فرقی خواهد داشت؟_شاید هم هیچ وقت نفهمی، ولی بدون یه احساس خالص و بی ریا و بی غش رو از دست دادی_

مرگ،

پدر بزرگم بر اساس سرطان از دنیا رفت. تمام برادر هاش بر اثر سرطان به رحمت خدا رفتن. پدر پدر بزرگم هم بر اثر سرطان از دنیا رفت.

حالا من اگه از جاده تهران - شمال جون سالم به در ببرم، اگه با ماشین خودم، سرنوشت بدی نداشته باشم، حتما بر اثر سرطان تو سن نه چندان بالا میمیرم.

فرصت زیادی هم نداریم. و بدترین حس دنیا، اینه که کسی رو رنجونده باشی، و دستت بهش نرسه که ازش عذر خواهی کنی و حلالیت بطلبی. فرصت ها میرن و ما گاهی حتی متوجه یواش یواش دور شدنشون نیستیم.

قبلا هم گفتم، بازم میگم.

تو حدودا ده سالگی، با پدرم ستاره دنباله دار هالی رو دیدیم، با دوربین مهندسی، و چقدر زیبا بود.

هرگز هرگز فراموشش نمیکنم.

هالی مدار بیضی شکل داره، که هر 70 سال یکبار از کنار زمین میگذره.

یعنی من تو 80 سالگی میتونم دوباره هالی رو ببینم، اگه تا اون موقع بر اساس مواردی که گفتم نمرده باشم.

اگه هوا صاف باشه و نیم کره ما رو به هالی باشه و اینکه من چشمام کم سو نشده باشه، آلزایمر نگرفته باشم، طوری که هالی رو هم یادم رفته باشه و یه عالمه اما و اگر دیگه.

و دوست هم مثل هالیه. حالا تو قدرشو ندون.

یه روز این حرفو به فاطره آرزم زدم، وقتی که پیاده از دانشگاه برمیگشتم خونه، و دلم از دست یکی خیلی گرفته بود:

"اگر انسانها مي دانستند كه چقدر محدود در كنار هم هستند، نامحدود همديگر را دوست ميداشتند ..!"

تو زندگیم هیچ وقت نخواستم بد ذاتی کنم، هیچ وقت. کاش قابل درک باشه، که یه نفر هست، نمیخواد بدجنس باشه.

که رفاقتاش "تا" نداره، نامرد نیست، دلش تنگ میشه، قلبش میشکنه، یکی که موقع بداخلاقی هم دوستاش براش عزیزن. یکی که میتونه نامحدود دوستت داشته باشه. کلا تو زندگیم برای یه چیز عذاب وجدان دارم، که امیدوارم اون آدم حلالم کنه، چون خودشم میدونه، کاری که اون موقع کردم از سر فشارهای روحی بوده، نه نامردی. نمیدونستم چه کاری درسته، چه کاری اشتباه. و الان هم هرکاری از دستم بربیاد برای جبرانش دریغ نمیکنم، حتی جونم.

کلی حرف دارم که داره منفجرم میکنه، ولی حیف که اینجا جاش نیست، احتمالا باید نگفته بمونه. حالا حرف دکتر شریعتی رو میفهمم. "حرفهایی هست برای گفتن ...."

وقتی به مرگ فکر میکنم، وصیت میکنم، و امشب وصیتم رو بجای اینکه توی بلاگم بنویسم، به داداش محمدم گفتم. که یه وقتی من نبودم تو جمعیت داد بزنه و بگه، احسان روزی اینو ازم خواسته بود، تنشو تو قبر نلرزونید.

این مدت، بیشتر از همیشه به قبر و پایان این دنیا ایمان پیدا کردم.

خوش بحال دوستمون...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط احسان | 
خدا بخیر کنه، میترسم همین طور پیش بره، آخرش روزی آرزو کنم که کاش به روزهایی بر میگشتم که بزرگترین غمم ریاضی 1 و 2 بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط احسان | 
این مطلبم طولانیه. ولی خوب، لطفا، خواهشا، آروم آروم، بخونید، اگه لازم شد یه جمله رو چند بار بخونید تا معنی کاملش رو متوجه بشید، چون سعی کردم مفاهیم از نظر خودم مهم رو توشون جا بدم. به جمله بندی ها، تکیه ها و نوع خوندن دقت کنید. کلمات با تکیه ی زیاد رو تو گیومه گذاشتم. ویرگول ها رو رعایت کردم و حرفهای دیگران رو تو دابل کوتیشن گذاشتم که خوندن براتون راحت تر باشه. امیدوارم از نظر شما هم ارزش وقتی که براش گذاشتم و گذاشتید رو داشته باشه.

کلاسهای استاد عزیزم دکتر نقره کار، که تو دانشگاهمون آیین زندگی درس میداد و از بهترین های روانشناسی مازندران بود، و استاد علاقه مند به روانشناسی، مهندس ابراهیم هاشمیان باعث شد منم سعی کنم یه مقدار جزیی تر به رفتار آدمها و دقیق تر به افکار و اعمالشون فکر کنم.
و پاسخ مهندس هاشمیان در مقابل سوالم که وقتی داستانهای آدمهای مختلفی رو که دور و برش بودن رو تو وبلاگش منتشر کرد، که  "چطور این همه داستان دور و برت اتفاق میفته و دور و بر ما هیچ خبری نیست" گفت "ایندفعه عمیق تر ببین و پای حرف مردم بشین تا بفهمی دور و بر تو هم کلی از این آدمها و داستان ها هست، فقط اونقدر غرق خودت بودی که وقت نکردی ببینیشون" باعث شد از اون به بعد یه مقدار با مکث بیشتری به رفتار آدمها نگاه کنم.

بقیه رو در ادامه مطلب بخونید....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط احسان | 
داشتم مطالب گذشته ی بلاگم رو مرور میکردم، و فکر میکنم زندگی جبر تاریخه، همه چی تکراریه.

یه کامنت از تارا و یه جواب از من، باعث این شد که به بعضی چیزا دوباره یادم بیاد که درد اینه که آدم بد فهمیده بشه.

نمیدونم چرا بعضی ها طرفشونو خل فرض میکنن، گرچه اگه چیزی نمیگه یا کاری نمیکنه از بزرگواری و طبع و منش مردونه شه و گر نه، اگه از یه مرد، غرورشو بگیری، همه چیزشو گرفتی. اونوقته که آب از سرش گذشته و باید منتظر احمقانه ترین حماقت ها باشی.

و کاش این جمله ی 5 سال پیشم رو یادم نره که "غرورم را تندیسی میکنم از برای عبرت، که هرگاه بدان بنگرم بیاد بیاورم که قیمتی ترین دارایی یک مرد غرور اوست."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط احسان | 
مرگ همیشه پایان بودن ها نیست، آدمها تو قلبمون زنده ان. حالا اگه کیلومترها ازمون دورتر باشن، یا بدونیم تو این دنیا نیستن.
بچگیم تو دفتر داییم یه جمله دیدم، که الان بعد از مدتها به یادش افتادم که "خدا اشک رو آفرید، تا سرزمین وداع آتش نگیرد"

مشکلم بیشتر با خودمه، همیشه سعی کردم تو مسیر درست راه برم. نمره ها رو از سر نامردی و غرض ندادم، وقتی که حل تمرین بودم.

به کسی ظلم نکردم، وقتی از دستم بر می اومد.

هر وقت بحث حق الناس بود، از خدا ترسیدم.

شاید از دستم در رفته باشه، ولی همیشه حواسم جمع بود، سعی کردم که جمع باشه. لااقل کارهایی رو نکنم که میدونم اشتباهه.

ولی وجدانم آسوده نیست، سر یه موضوعی. هرجا میرم، هرکاری میکنم، عذابش رو دارم، و این باعث میشه فکر کنم خدا دوستم نداره، در صورتی که هر لحظه، هرجا دارم میبینم، دارم حس میکنم که دوستم داره، ولی باورش نمیکنم.

طوری شده که انگار باهاش لج کردم. دلم یه عالمه نبودن میخواد، ولی میترسم.

کاش میشد تو لحظه ی مرگ، سبک بال و راحت بریم. کاش چیزی نبود که نگرانش باشم، کاش فرصتش رو داشتم.

مرگ میاد، اون زمانی که انتظارش رو نداری، و من میترسم. نه از مرگ

از اینکه اون زمان دلم راجع به خودم چه قضاوتی میکنه.

تو مترو یه روایت نوشته، که یه نفر نزد پیامبر رفت، گفت: خوبی و تقوا و گناه و بدی را برایم تعریف کن

پیامبر دستش را به سینه ی اون فرد زد و گفت:"این سؤال را از قلب خودت بپرس." و این جمله را سه بار تکرار کرد.

دستم رو که روی قلبم میزارم، میبینم از خیلی ها بهترم، ولی خیلی جاها سادگی کردم، کم گذاشتم، بد کردم.

خوشبحالش که خیلی ها هستن که به خوبیش گواهی بدن، و تا سالها تو دلشون زنده نگهش دارن، بعضی چیزا سعادت میخواد. داشتن یکی که بعد نبودنت گریه کنه برات، بهترین حس دنیاست، حالا چه برسه به این همه آدم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط احسان | 
70 سال زندگی شرافت مندانه، به لحظه ای به باد میره. چه برسه یه زندگی 25 ساله، که این درخت نه هنوز ریشه دوونده، نه برگ و بار داده، که جز درختها حساب بیاد.

نهال منو یه باد بزنه، از ریشه در میاره و بدبختم میکنه. و چه بادهایی وزیده، و ریشه دوندن های تکراریمو بی حاصل کرده.

گناه قباحت داره.

گناه بزرگ، انجام دادنش سخته. 

ولی وقتی قباحتش میشکنه، دیگه بزرگ و کوچیکش بی معنی میشه. دیگه به این فکر میکنی خدا تو رو یادش رفته، دیگه راه گول زدن خودت رو هم یاد میگیری. و هر روز سرزنش اشتباه گذشته، باعث اشتباهات بیشتری میشه و از لطفش غافل تر میشی.

و خدا میشه بازیچه ی دست امیال، که هر وقت کارش داشتی بیاد و نداشتی بره. دلم میسوزه برای خدا، که خیلی مظلوم و غریبه تو زندگی هامون.

بعدش خدا ولت میکنه و تو میمونی؛ تو میمونی تنها. یه جایی باید گفت بسه، دیگه نمیخوام.

اینا رو گفتم به خودم، که خیلی وقته خدا و خدایی بودن رو یادم رفته. از همون موقع که بهش گفتم اومدنش داره خدا رو ازم میگیره. و اصلا بیراه نگفتم.

گاهی آدم چوب یه اشتباه ساده رو میخوره و یه عمر تاوان میده.

بله عزیزان من، جنگ خیر و شر که میگن، در درون آدمهاست.

خدا که پیروز هر جنگیه؛ الهی که ما هم خدایی بشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط احسان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بیایید نگفتنی هارو از گفته ها دریابیم.

پیوندهای روزانه
رویای خیس.....
زندگی پویا
******دل نوشته******
راه بی پایان
لحظه های من
تولوپ
من و خداي مهربونم
من عاشق زمستونم
نواي آسماني
تنهاترين تنهايي ها
آخر خط
نامه های من به خودم
اندیشه ی عشاق
نوای آسمان
دنیای من
بلونا _ ماده ایزد جنگاوری
دنیای اس ام اس روز
اشک
بدولینک
گل آرزو
ايران زمين
متين پروكسي
مظلومانه ترين سكوت را فرياد كن
كاكتوس سردسيري
For my LOVE _ Shahriyar
با مرام، لوتي، با صفا
sms - off
خواب بارون ...
پسر دروغگو
بنام زندگی
پسر دختراي ايراني
بهشت خوبان
عمرم جونم امید آخرم تو بودی...........؟؟
کمیاب ترین سی دی ها
پایگاه اطلاع رسانی آفاق
وروجك
خانه اطلاعات
شرک
helloyahoomail
گلچهره
معمارانه
زیبایی عشق
داغی که بر دلم نهادی....
اس ام اس کده
بي تو هرگز با تو عمري
آیین آینه
حرف حساب با
webshot
عیاران
تک دانلود
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
شهریور 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آبان 1389
شهریور 1389
آرشيو
آرشیو موضوعی
موسيقي
شرح دلتنگي هاي من
اطلاع رساني ايستگاه
عكس
اجتماعي و فرهنگي
آموزش
شعر و داستان
دانلود
انگليسي
شهيد دكتر علي شريعتي
كليپ
نجوم
طنز
نویسندگان
احسان
مهسا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM