مديريت ايستگاه آخر بدون توقف
سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی
که روزی چشمهایم را،به دنیایی نمیدادی

سلام ای رفته از دستی،که میدانم نمی آیی
و میدانم برای من،امیدی رفته بر بادی

به خاطر داریَم آیا؟!به خاطر دارمت آری!
سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیفتادی

قلم آبستنِ بغضی،که میپیچد به خود هرشب
و میزاید تو را با درد،شبیهِ حس ِ میلادی

اسیر عشق من بودی،زمانی...لحظه ای...روزی
رهایت کردم و گفتم:پرستویم تو آزادی!

نوشتی:بی تو میمیرم،خرابت میشوم عمری
کنون فردای دیروز است،ببین حالا چه آبادی!!

عروس اطلسی هایم ،اگر رفتی خیالی نیست
اگر دل عقده ها دارد،ندارد هیچ ایرادی

غزل نخ میشود هر شب،قلم سوزن که میچرخد
و میدوزد برای من،کت و شلوار دادمادی

و در آغوش میگیرم،تو را هر شب،نمیبینی؟!
که با هر واژه ی شعرم،عجینی،مثل همزادی!

سکوتم را نکن باور،خودت هم خوب میدانی
که در اشعار من چیزی،شبیهِ داد و فریادی

حقیقت زهر تلخی بود،که آگاهانه نوشیدم
از این هم تلخ تر باشی،همان شیرینِ فرهادی

محمدرضا نظری(لادون پرند)

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر ۱۳۹۴ساعت ۱۲:۵۸ بعد از ظهر  توسط احسان | 
چقدر بعضی از آدمها با شخصیتن، شخصیت آدمها علاوه بر مهربونی و معرفت و ...، به  احترامیه که به دیگران میزارن.

اینجا یه مدیر ارشد داریم که نشد تا حالا برم تو اتاقش، ولی بلند نشه و کلی تحویل نگیره. امروز دو دستی شونه هاشو گرفته بودم و قسم میدادم که از جاتون بلند نشین. تقریبا همه اینجا اینطورین. چقدر محیط کار با محیط کار فرق داره. و چقدر خوبی محیط کار تو روحیه و حس خوب آدم موثره. اینطوریه که سه هفته ست نرفتم مرخصی و تعطیلات و خوش گذرونی، ولی بازم کلی انرژی دارم و میتونم هر روز و هر روز، بهتر و بیشتر کار کنم و مشکلی نداشته باشم و خسته نشم. ولی تو جای قبلی هفته ای یه روز و آخرش هر دو هفته یکی دو روز اگه نمیرفتم مرخصی و با 5 شنبه و جمعه هاش یه تعطیلات خوب 3 4 روزه برای خودم نمیساختم تو این تهران غمگین اعصاب خرد کن نامرد، کلی کلافه و عصبانی میشدم و انرژی ای برای یه هفته کار کردن نداشتم.

خدایا شکرت :)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت ۹:۵۰ قبل از ظهر  توسط احسان | 
زمان هایی تو زندگی هست که غم و شادی رو باهم داری. مثل کار جدید، که باید از خانواده ت دور بشی ولی میدونی مسیر پیشرفتته.

مثل رفتن مسعود، کسی که اتفاقات خیلی خوبی رو برات پیش آورده با بودنش، و امروز صبح از ایران رفت.

یا مثل همین چیزی که چند دقیقه پیش دیدم.

تو دبیرستان از دوستای خوبم بود و همچنین پیش دانشگاهی

چقدر فیلم رد و بدل کردیم. اونم مثل من اهل کامپیوتر بود، اینطوری بود که اولین کسی بود که تو این زمینه باهاش رقابت میکردم. همیشه یه هارد زیر بغل خونه ما بود، یا من خونه اونا. یادم نمیره اون روزی که 80 گیگ فیلم آورد و کل هارد کامپیوترم 40 گیگ بود، خیلی با کلاس گفت تو هاردت که جا نمیشه، چند تا از خوبهاشو کپی میکنم برات.

دفعه بعد یه هارد 160 گیگ خریده بودم. دوباره با هارد 80ش اومد و خیلی شیک پرسید چقدرش رو کپی کنم؟

منم گفتم کلشو کپی کن، خودم بدرد نخورهاشو پاک میکنم.

من نمیتونم به هلو دست بزنم، و مخمل و هرچیزی شبیه این. اهلو رو هم خانواده پوست میکنن و بهم میدن، وگرنه شاید سالی یه بارم هلو نخورم. اتفاقا اون هلو دوست داشت. اومده بود خونمون میوه ها، کلیش هلو بود. چند تا که خورد دید من نمیخورم، پرسید و دلیلش رو گفتم. انتظار داشتم الان میگه من برات پوست میکنم اما در کمال تعجب نه اینکه این کارو نکرد، بلکه از این به بعد هر یه دونه هلویی که میخورد، یه قهقهه با صدای بلند میزد و دستم مینداخت.

گذشت.

دانشگاه قبول شدن، دورمون کرد. سر میزدیم ولی کمرنگ. تلفنها و اس ام اس ها قطع شد.

با اینکه تهران میومد، ولی بهم سر نزد. چندین بار بهش زنگ زدم، ولی نیومد. همش گفت میام و نیومد.

بچه ها دورشو خط کشیدن، ولی من همچنان دوستش بودم. یه بار زنگ زد و تقریبا یه ساعتی از مشکلاتش گفت، و اینکه اشتباه کرده و اینکه رفاقت هیچکس رفاقت بی شیله پیله ی دوستای قدیمی نمیشه. از بچه ها عذر خواهی کرد. ولی بازم رفت که رفت.

امروز تو فیس بوک دیدم که ازدواج کرده. خوشحالم از بابت ازدواجش، خیلی. و کلی خاطرات خوب گذشته زنده شد.

ولی خوب، از اینکه در قبالمون معرفت به خرج نداد، دلخورم. امیدوارم روزی بدونه که ما دوستایی بودیم که بی هیچ دلیل هم میتونستیم بهترین دوستای هم باشیم.

این شعری که برام خونده بود یه روز یادم نمیره : 

خداوندا چرا دل آفریدی

چرا دل را به باطل آفریدی

اگر عاشق شدن جرم و گناه ست

چرا رخسار زیبا آفریدی

وصیت میکنم وقتی که مردم

به رسم عاشقان خاکم سپارند

بجای سنگ قبر بر روی قبرم

درخت لیلی و مجنون بکارند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ساعت ۲۳:۵۷ بعد از ظهر  توسط احسان | 
گاهی فیلم ها حرفای عمیقی برای گفتن دارن و گاهی فیلمها تو زندگی تو معنای عمیقی پیدا میکنن.

فیلم NoteBook امشب عمیقا چیزهای خاصی رو تو زندگیم به رخم کشید.

اینکه زمان چقدر زود میگذره. اینکه بعضی ها چه ساده تو یه داستان گم میشن، و ما هم مثل بچه کوچولوهای کنجکاو، هی تو روند داستان، شخص اول رو ول میکنیم و میپرسیم فلانی چیکار کرد؟

چقدر ساده میشه چیزایی رو که داری از دست بدی و همه ی عمر غمگین باشی بخاطرش و هر لحظه، هر تلنگری یه عذاب برات ایجاد کنه، که شاید تو نتونستی، نخواستی یا اشتباه کردی.

جایی که درک نمیکنی که راهی که رفتی درست بوده یا غلط و راهی که داری میری درسته یا غلط

زمانی که میگی کاش، همه چیز یه جور دیگه بود.

و با خودت فکر میکنی، ته این زندگی چی میشه. اگه من عاشقونه زندگی کرده باشم یا نه.

واقعا چی میشه؟

اینکه دلت نمیخواد آدم بده ی داستان باشی و هر وقت به خودت میای حس کنی به اندازه کافی اهمیت ندادی، تلاش نکردی، یا وفادار نبودی. اینکه شاید اگه آسمون به زمین بیاد و زمین به آسمون بره، بازم باید یه کاری میکردی که نکردی.

چرا حق ما نیست عاشقانه زندگی کردن و عاشقانه مردن و چرا عشق تو زندگیمون معجزه نمیکنه.

و یادت میاد بغض ها و غم عظیمی که خیلی خیلی کم، یه نفر تو زندگیش تجربه میکنه. غمهایی از سر از دست دادن چیزی که هیچ وقت و هیچ جوری نمیتونه دیگه شبیه ش رو داشته باشه و بخاطر نبودنش یه عمر عذاب میکشه یا ملامت میکنه.

و شادی هایی که جدا از تمام شادی های روزانه و ماهانه و سالانه ست. عظیم تر از خریدن سیم کارت تو دوره بی سیمکارتی، قبولی کنکور و حتی یه کار خوب، شادی هایی که فقط تو زندگی یکی دو بار پیش میاد و تو بخاطرش میتونی تا صبح برقصی و بشکن بزنی.

هیچ وقت مردن رو باور نکردم، دلم نمیخواد بهش فکر کنم ولی رهام نمیکنه، وقتی میدونم ساده ست اومدنش و بی وقت. وقتی میدونی تهش آلزایمره، سرطانه یا سکته ...

چی میشه گفت، وقتی من دلم میخواد قلبی بفهمه و کسی اشک بریزه، از همون حسی که من نسبت به داشتنی ترین های زندگیم داشتم.

ظهور شهریار کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همین جا هم بود که ناپدید شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت ۲۳:۳۱ بعد از ظهر  توسط احسان | 
چند روز پیش غذایی رو تو یخچال گذاشتم، ولی فاسد شد.
دلیلش این بود که طبقه یخچال به حد انجماد و به اندازه لازم سرد نبود. پس کپکها هنوز امکان رشد داشتن و باکتری ها هنوز فعال بودن.
اما اگه بشه مثلا یه پرتقالو با دمای خیلی پایین منجمد کرد، دیگه فاسد نمیشه.
این یعنی هر چیزی رو به این روش میشه سالم نگه داشت. ولی خوب، مشکل اصلی سر برگردوندن از حالت انجماده و منجمد کردن شکل و مزه رو عوض میکنه.
یکی از دلایلش استثنا بودن آبه که وقتی منجمد میشه، فضای بیشتری اشغال میکنه. این یعنی وقتی آب توی بافت ها منجمد میشه، بافت ها رو میترکونه.
اگه بشه روش پیدا کرد که بشه یه چیزی رو منجمد کرد، بدون اینکه آب موجود در بافت های اون باعث ترکیدگی بافتها نشه، احتمالا میشه به موضوعات مهم تر مثل منجمد کردن آدمهایی که بیماری های لاعلاج دارن فکر کرد، به طوری که زمانی که علم به درمان اون بیماری دست پیدا کرد، از حالت انجماد خارجشون کرد و پس از درمان، زندگی عادی رو ادامه بدن. درسته که کلی مسائل فیزیکی و شیمیایی، و روانشناسی و اجتماعی در این مورد وجود داره، اما این موضوع به نوبه ی خود فوق العاده جالبه.
این فقط یه نمونه است. واسه اینکه علم چقدر میتونه جالب و باحال باشه :)
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ساعت ۱۳:۲۱ بعد از ظهر  توسط احسان | 
دیشب یه فیلم دیدم به نام Gangs of New York محصول سال 2002 امریکا

به کارگردانی مارتین اسکورسیزی و بازی لئوناردو دی‌کاپریو، دانیل دی-لوئیس، کامرون دیاز، لیام نیسون، جان سی ریلی

فیلم داستانی نداشت که به گروه خون من بخوره، یا بهتر بگم اصلا متوجه بعضی چیزاش نمیشدم، انگار فقط یه امریکایی باید ببینه، چون پیش زمینه های ذهنی و اطلاعات اولیه لازم رو داره. واسه همین من بیشتر داستان عاشقانه شو و حس خشونت و جسارت یه مرد اصلاح طلب با فکری آشفته رو دنبال میکردم.

داستان فیلم اینطوریه که لیام نیسون پدر لئونارده و یه کشیشه که با خیانت دوستانش در جنگی خیابانی به دست دی لوئیس کشته میشه و اون میشه همه کاره شهر و دوستان نیسون مثل سی ریلی هم میشن دستیاراش، و سالها بعد لئونادرو میخواد انتقام باباشو بگیره و وضع رو بهتر کنه. با دختر آشنا میشه که همون دیازه و کلی ماجرای دیگه.

اما یه جمله از این فیلم برام کلی مفهوم داشت. یعنی حسابی جا خوردم از شنیدنش، خیلی خوب و رسا و قشنگ گفته بود.

جایی که لئوناردو برای اولین بار با کامرون دیاز تنها میشه و ماجرای عاشقونه شون شکل میگیره، ولی وقتی لئونادرو با یه جمله ی دیاز، فکر میکنه اون قبلا با دی لوئیس بوده، یه دفعه همه چی رو بیخیال میشه و میخواد که بره، کامرون ازش میپرسه ازم ناراحت شدی؟

و جمله ی لئوناردو جالبه، که بهش میگه : نه، ازت زده شدم.

و میتونم خوب بفهمم، تو یه لحظه از چشم افتادن یعنی چی. میتونم درک کنم که چطوری یه نفر با تمام علاقه ای که بهش داری، میتونه یه شبه غریبه بشه، اونقدر غریبه که دیگه تمام حرفهاش بی معنا بشه و کلی کلمات قشنگش از ریخت بیفتن.

شاید خودخواهی باشه، ولی خوب، من میتونم یه شبه بیخیال کسی بشم که روزی دوستم بوده یا برام خیلی خیلی مهم بوده. میتونم از یه ثانیه بعد دیگه بهش هیچ حسی نداشته باشم. درمورد خیلی چیزا اینطوری نیست، ولی برای بعضی چیزا خط قرمز دارم، تعریف دارم و یه سری چیزهارو نمیتونم گذشت کنم، یعنی دست خودم نیست که ببخشم. مگه دوست داشتن کسی دست خود آدمه که حالا تنفر ازش دست خودم آدم باشه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۳ساعت ۱۲:۳۳ بعد از ظهر  توسط احسان | 
چقدر متنفرم از بی برنامگی، وقتی یه پروژه رو شروع میکنن بدون بحث و مطالعه و تصمیم های درست. بدون مشورت و دیدن تمام جوانب. و متاسفانه صاف افتادم وسط یه عالمه آدم بی برنامه، تصمیم یهویی بگیر، با اسم مهندس که هیچ کدوم از کارهاشون مهندسی نیست، یعنی محاسبه ای قبلش انجام نمیدن، میرن تو کار، تا کم کم مشکلات پیش بیاد و اونوقت براش راه حل پیدا کنن.

کلی از پروژه هامونو دو سه باره زدیم، چون تو هر بار یه چیز اساسی رو در نظر نگرفته بودن و کل معماری بهم خورده، طوری که نمیشد تغییرش داد و باید دوباره از اول مینوشتنشون.

زمان میدن، بدون اینکه با تیم فنی مشورت کنن، و وقتی موعد قراداد سر میرسه، التماس میکنن که تو رو خدا یه فکری به حالش بکنین.

دو خط کتاب تو زمینه کارشون نمیخونن، اگر هم میخونن، چیزی ازش یاد نمیگیرن که انجام بدن، فقط کلی حرف قلمبه سلمبه به دایره المعارفشون اضافه میشه، همین.

تو وزارت بهداشت پروژه ای شروع کردن که دستگاه های خراب بیمارستان ها با هم ادغام بشه و یه دستگاه نو درست کنن که بشه ازش استفاده کرد. طرح خوبیه و همه به به و چه چه. کلی جلسه رفتن و دمو زدن و ... .

تو جلسه ای که قرار بود قرارداد بسته بشه برای شروع کار، یه دفعه یکی از حاضران یه سوال پرسید، این دستگاه جدید قراره ماله کی باشه؟ و اینجا مشکل قانونیه طرح مشخص شد و همه چی کنسل شد. به همین راحتی.

تو دانشگاه شریف مرکز خدمات فناوری زدن، یه چیز خوشگل با دکوراسیون فوق العاده. همین امروز دیدم که از سقفش آب میده. حالا این داستان داره. سقفش رو برای نور دهی بهتر سایه روشن زدن. حواسشون نبود تو تابستون اینجا کوره میشه، بعضی ها نقل کردن که دماش به 100 درجه سانتی گراد هم رسیده. به هرحال اومدن و فکر مهندسی به کار انداختن رو سقف چند تا فن بزرگ کار گذاشتن، ساده ترین چیزی که به فکرشون نرسیده بود، این بود که این آیا صدای این فن ها قابل تحمله؟

آخرش یه نابغه ای نجاتشون داد و پیشنهاد داد که سایه روشن رو رنگ کنن، درسته اینم خالی از مشکل نیست، ولی موقتا مشکلات وحشتناکشو رفع کرده.

پروژه دادن بهم واسه صاایران با دیتابیس و داکیمونت. و با خودم فکر کردم چقدر خوب، یه جا داکیومنت داره و پروژه تحلیل شده. توضیح اولشون جالب بود. این پروژه یکسال و نیم تحلیل شده. ما هم رفتیم برای پیاده سازی راحت و سریع پروژه. تقریبا یه هفته از پروژه نگذشته فهمیدم که دیتابیس تو چند جا لوپ داره. یعنی یه حلقه ی منطقی. یعنی چی؟ چند نمونه از مشکلات تو یه بخش ساده اینکه، یه شرکت داریم، یه زیر شرکت، یه سری مدیر. بعد مدیران رو وصل کردن به زیر شرکت، بعد تو خروجی از مدیران خروجی میگیرن توش نوشتن مدیر شرکت کیه؟ بعد من موندم که شرکت که مدیر نداره، گفتن اِ اشتباه شد، داره، خودتون اضافه کنید !!!

حالا موقع اضافه کردن مدیر میفهمی که تو بخش مدیران هم شرکت طرف ثبت میشه. تو بخش شرکت هم اعضا که یکیش مدیره. میشه داستان اول مرغ بود یا تخم مرغ. آخرشم با تف چسبوندیم و پروژه ای که یکسال و نیم!!!تحلیل شده بود رو تحویل دادیم.

همین طوری کار میکنن که تو موقع فروش محصولات کشاورزهای داخلی، محصولات خارجی وارد میکنن و همه چی رو به باد فنا میدن.

همینطوره که زاینده رود و ارومیه خشک میشن.

همین طوریه که تو ستاد ارتش مهندسی که مسئول بررسی اطلاعات توپ شلیکی برای تعیین گرای توپ خونه ست رو به کشتن میدن، چون با توپ خونه هماهنگ نیستن که الان فلانی تو میدونه، نباید شلیک کنید.

همینطوری هواپیمای آنتونف تو تهرانسر سقوط میکنه، چون تغییر باله ی عقب رو که احتمال لرزش شدید تو باد درموردش وجود داره رو تو پرواز واقعی با مسافر تست میکنن.

جالب نیست یکی پروژه بنویسه و تحویل شرکتی بده به حساب اینکه تموم شده و شرکت مقابل 23 تا ایراد از توش دربیاره؟ حالا خوبه که شرکت تولید کننده از بزرگترین شرکتهای فناوری اطلاعاته!!!.

جالب نیست ما پروژه ای داریم که بخشیش php، بخشیش  asp.net، بخشیش جاوائه؟ و جالبتر اینکه این پروژه اصلا پروژه بزرگی نیست. چرا اینطوری شده؟ چون مدیر شرکت هر جا دیده مثلا فلان توسعه دهنده php سرش خلوته، داده اون بخش رو اون بزنه. اینطوریه که حتی پروژه ای داریم که یه وب سرویس اطلاعات رو از یه وب سرویس دیگه دریافت میکنه، اونو تبدیل به داده های خودش میکنه، میریزه تو دیتابیسش، برای یه وب سرویس دیگه یه تابع درست میکنه، که همین اطلاعات از سرور رو این دفعه با فرمت جدید تبدیل کنه و بفرسته به اون، اونم بفرسته برای یه اپ اندروید!! چرا، چون این وسط یه وب سرویس کار بیکار بوده، باید بهش پروژه ای میدادن.

تو کشورم، درمورد بسیاری از شرکتها، اوضاع همینقدر وخیمه. خیلی از شرکتها فکر میکنن دارن درست کار میکنن، همه هم راضی هستن، در صورتی که کلی کار اضافه و بی اصول انجام میدن و خودشون متوجهش نیست. وقتی یه سد بزرگ رو یه دریاچه میزنن که اونو خشک میکنه، یا یه سد در کنار آثار باستانی میزنن که رطوبت محدوده رو بالا میبره و اگه تا حالا اونجا جلبک رشد نمیکرده از این به بعد رشد میکنه، خودشون متوجه آسیبهایی که دارن ایجاد میکنن نیستن، و انقدر غرق غرور و افتخاراتشون هستن که فقط از خودشون تعریف میکنن.

کاش یه ذره درست تر، برنامه ریزی کنیم و مهندسی تر پیش بریم تا انقدر پول خودمون و بیت المال رو هدر ندیم. تا خلاقیت ها رو نخشکنیم و ایده های خوب را از بین نبریم. جاده نسازیم و بخاطر اشتباه مهندسی خرابش کنیم یا آب ببرتش چون کنار رودخونه بوده. سد نسازیم و نشه ازش استفاده کرد چون آب منطقه رسوبش زیاد تر از حده و عملا بخشی از سد رو رسوب آب پر کنه. وبسایت نزنیم و شش ماهه درشو تخته کنیم و ...

کاش تو این مملکت قبل از شروع هر کاری یه مقدار بیشتر فکر بکنیم. کاش...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۳ساعت ۱۲:۱۹ بعد از ظهر  توسط احسان | 
امروز داشتم آلبومو نگاه میکردم. عجب روزهایی بود.

کلی خوشی اومد تو دلم، و بعضی جاها عذاب وجدان.

لحظه هایی که هر کدوم یه عمر بودن. لحظه هایی که منو ساختن، خوب یا بد.

آدمهایی که حاضرم خیلی چیزا رو بدم تا برگردن به زندگیم. آدمهایی که وقتی بودن قدرشونو ندونستم.

دلم برای خیلی ها تنگ شده، دلم برای خیلی از صمیمیت های تنگ شده. 

دلم یه عکس سه نفره یواشکی میخواد، بعد از شنا، تو جنگل، زیر درخت.

دلم یه سفر مشهد میخواد، پابوس امام رضا و دیدن حرم از رو سقف هتل.

دلم یه ماهیگیری میخواد، منو بابا، تنهایی.

دلم میخواد ایندفعه حرف از جدایی نزنم. نزارم بری.

دلم گیتار پیمانو میخواد کنار آتیش.

دلم مافیا میخواد، با پدرام :(

دلم گوجه بال میخواد با مسعود و بهنام

دلم میخواد ساعت 6 صبح پاشم برم دانشگاه، برای کلاس دکتر سلیمی

دلم یه غورباقه سبز خوشگل میخواد

دلم دبیر جهانشاهی رو میخواد، دلم دیدن مدیر طیبی رو میخواد

دلم تنگ شده واسه اولین والیبال، همونی که بابا تنها هم تیمیم بود

دلم میخواد بریم پلاژ، پلاژی که جا نبود و من بجای تخت لب پنجره خوابیدم

دلم میخواد بازم سر تاب بازی دعوا کنم

دلم میخواد بازم با مهندس خدابنده بریم همون جای جوون پسند که کلی پیرزن هوس کرده بودن بیان اونجا

دلم مسابقه اسپاگتی میخواد و کد لو دادن

دلم میخواد یکی بهم بگه، در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست، عهد با هرکه ببندیم، جانمان در دست اوست

دلم یه خونه صحرایی میخواد تو خونه بابابزرگ

دلم برای صدای "پسرم اومدش" تنگ شده، دلم میخواد وقتی میرسم خونش، بازم سوت بزنم، تا از دور بفهمه اومدم

دلم پفک نمکی هایی رو میخواد که آقاجون میخرید

دلم اردو میخواد، با دبیر یوسفی و دبیر بابازاده

دلم کل کل منو ایمانو میخواد

دلم یه ناهار تو پارک ملت مشهد میخواد، دلم یه ناهار تو جنگل دلند و گلستان میخواد

دلم میخواد بازم بریم تهران دایی مارو ببره بگردونه

دلم میخواد تو "گرو" شنا کنم و همه نگرانم باشن

دلم میخواد باز از رو پله خونه آقاجون زمین بخورم و داد بزنم زانوم

دلم میخواد باز لیوان بدن دستمو، بعد از آب خوردن بندازم بشکنم

دلم بادکنک بازی خونه محمد اینارو میخواد

دلم میخواد بازم بابا با اتوبوس دانشگاه از راه برسه و من غرق چراغهای سبز خوشرنگ داخل اتوبوس باشم

دلم میخواد با پسر عموها کشتی بگیرم و جر بزنن که ضربه فنی 3 امتیاز داره

دلم میخواد بریم دریا، از رو شونه های بابایی پشتک بزنم تو آب

دلم یه شب پر از دیوونگی میخواد، همونی که تا صبح بشکن زدم

دلم یه شب غمگین میخواد، همونی که مامان میگفت معتاد شدم

دلم میخواد بازم گروه ضربت داشته باشم، با بامداد برم دنبال نقشه گنج

دلم میخواد باز تو رودخونه کنار دشت شنا کنم

دلم بازم سیزده بدر میخواد، از اونایی که توش پر والیبال و فوتبال بود، از اونایی که مصدومیت داشت

دلم یه فوتبال با یه توپ پاره ی پر شده از کاه میخواد

دلم جر زنی سر وسطی میخواد

دلم یه جنگل سه هزار میخواد با بابایی تو ماموریت

دلم میخواد بازم بابا منو و آبجی رو بشونه و صدامونو ضبط کنه، که من واسه مادربزرگ "گدو" (گردو) بردم و اون بهم "انان" بده.

دلم میخواد بازم برای من و آبجی توی ده شلمرود بخونه

دلم میخواد "ننی" (کشمش) هارو قایم کنن و من هی دنبالش بگردم

دلم میخواد بجای قرص بهم تیکه های ماکارونی بدن.

دلم سیاه سنگ میخواد و کاپشن قرمزه ی خوشگلم

دلم برف میخواد، مثل برفای شمیرانات با کاپشن یه سره ی نازمو

دلم هواپیما میخواد، مثل هواپیماهای مهرآباد

دلم کامیون میخواد، مثل اون کامیون سفیده ی خوشگلم

دلم میخواد کبری هی قلقلک بده و من سعی کنم نخندم، چون گفته بچه های تهران قلقلکی نیستن

دلم میخواد بازم تو مدرسه یواشکی با کامپیوتر مدیر فیلم ببینیم.

دلم برای معلم خطمون تنگ شده، همونی که گفته بود اگه بهم بگید صدای قلم رو کاغذ چه اسمی داره

دلم دوچرخه بنفشمو میخواد، کفش جیمبو رو. دلم میخواد با عمو بشینیم پا گنده ببینیم، هی قهقهه بزنیم.

کاش میشد برگردم، به خدا قسم، بیشتر قدر همه چی رو میدونستم، به خدا قسم دیگه ناراحتت نمیکردم، نمیذاشتم بری، حتی اگه ازم میپرسیدی و اصرار میکردی.

کاش میشد برگردم، ایندفعه هی سوت میزدم، ایندفعه پفک ها رو نمیخوردم، حس میکردم.

کاش میشد برگردم، ایندفعه طوری زندگی میکردم که عذاب وجدان نداشته باشم، بهشون میگفتم که چقدر از بودنشون خوشحالم، که دلم هیچ وقت فراموششون نمیکنم.

عمری گذشت و ....

طبعی سرشتم از تن و جان تا به این جهان
هم دل توان سپرد، هم از وی توان گذشت
از جویبار دیده مددی جوی «شهریار»
دیگر صفای چشمه طبع روان گذشت

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر ۱۳۹۳ساعت ۱۸:۳۴ بعد از ظهر  توسط احسان | 
امروز داشتم به این موضوع فکر میکردم که خیلی از کارهایی که تو سطح جامعه انجام میشه، احتمالا نادرست، ناصحیح، یا خودخواهانه به نظر میاد و دنبال مصداق میگشتم براش.

با خودم فکر کردم، نکنه دنیا تونسته راه حل درمان ایدز رو پیدا کنه. ولی نمیگن و همه دونش نمیکنن؟

چرا؟

دنیایی که این همه پیشرفت های علمی داشته، ممکنه نتونسته باشه بعد این همه سال راه حل مناسبی برای ایدز پیدا کنه؟

شاید بد بینانه به نظر بیاد ولی فکر کنید اگه اینطور باشه، به چه دلیل ممکنه اعلامش نکنن.

اولین دلیلی که به ذهنم رسید این بود که شاید برای کنترل جمعیته. و البته دور از ذهن نیست که یه طوری باید این جمعیت کنترل بشه. البته نه فقط با ایدز، بلکه کلی بیماری دیگه هم هست. اگه نه، داستان میشه مثل بردن خرگوش به استرالیا، که چون اونجا دشمن طبیعی نداشتن، انقدر زیاد شده بودن که کل علف زارهای اطراف رو از بین برده بودن و خیلی از این خرگوشها، بخاطر گرسنگی میمردن. بعد ها نوعی از گرگ و سگهارو هم بردن اونجا تا جمعیت رو کنترل کنن. 

اما ممکنه دنیای ما هم چنین وضعیتی پیدا کنه؟ بله، ممکنه و این نظر شخصیه منه. شاید هم راز طول عمر طولانی رو هم کشف کردن، ولی خوب، به صلاح نیست اینطور باشه.

دلیل بعدی که به ذهنم رسید، این بود که ترس از ایدز، دلیل موثریه برای کاهش روابط آزاد و فحشا.

حداقل ترس از ایدز باعث کنترل این گونه روابط میشه. داشتم فکر میکردم اگه یه روز بگن ایدز درمان شده، واکسن بزنین و خیالتون نباشه، جامعه ی وحشت زده در برابر ایدز، چه واکنشی نشون میده و محض خالی کردن عقده هم شده، چقدر فحشا افزایش پیدا میکنه. شاید این عاملی باشه برای کنترل این موارد. شاید.

امروز همینطور که به این موارد فکر میکردم، معلولی رو دیدم که داره با دست ویلچرش رو حرکت میده. و با کلی حرکت دست و بدن داشت به سختی اینکارو میکرد.

و تو فکرم عمیق تر شدم، که مگه چقدر خرج داره، یه موتور کوچیک برای اینجور ویلچرها گذاشتن. یه چیز ارزون قیمت درب و داغون هم از این وضعیت بهتره.

ولی بعد با خودم فکر کردم، معلولیت و عدم حرکت، افزایش وزن، بیماری های قلبی عروقی، فشار خون و ... میاره.

شاید اون کسی که این ویلچر رو اینطوری طراحی کرده، دونسته یا نادونسته داره یه لطف بزرگی به این افراد میکنه که یه ورزش هم براشون باشه، برای پیشگیری از خیلی اتفاقات بده دیگه.

شاید امروز زیادی ذهنم مشوش بوده، شاید هم عاقل، نمیدونم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر ۱۳۹۳ساعت ۸:۳۸ قبل از ظهر  توسط احسان | 
یه موقع هایی نیاز به حرفهایی دارم که آرومم کنه، زندگیمو قشنگ کنه و حس خوبی بهم بده.

حرفهایی که مسیر رو بهم یاد آوری کنه و کمکی باشه برای بیرون اومدن از حس های بد.

پدرم، مادرم و خواهرم معمولا این حرفارو بهم میزنن. الان هم که شازده کوچولو :)

محمد هم که حس سخنوری نداره چند وقت پیش که اومد تهران حرفهایی زد که فکر نکنم خودش دونسته باشه چقدر حالمو بهتر کرده و بخاطر این تجربیات زندگیش که در اختیارم گذاشته ممنونم.

امروز هم تو این بلاگ خوب، حرفهای قشنگی دیدم که روزمو خوب کرده، وقت داشتید بخونید و از دستش ندید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم شهریور ۱۳۹۳ساعت ۹:۳۴ قبل از ظهر  توسط احسان | 
آدمها گاهی یادشون میره زندگی چقدر کوتاهه.
گاهی یادشون میره که فقط باید خوبی کنن، خیر و صلاح همو بخوان.
یه روزی میرن، طوری که انگار هیچ وقت هیچ وقت نبودن.
و نباید تو زندگی لذت خوبی کردن به دیگران رو از دست بدن که بعدها یه روزی حسرتشو میخورن.
درست یا غلط، عمریه که میگذره، نیاز نیست مطمئن باشی که کاری که داری میکنی کاملا درسته اما باید باور داشته باشی که از کاری که میکنی لذت میبری، لذت میبرند، و اگر در آینده به فکرش افتادی هرگز نخواهی گفت پشیمونم بلکه میگی خوب کردم که انجامش دادم، چون اون لحظه با تمام دلم باور داشتم کار درستیه.
و وقتی ما تو سختی قرار میگیریم دوستانی داریم، نیازهایی و رفاقت هایی. اما کاش بفهمیم ما در قبال این دوستان مسئولیم، حتی وقتی درد و رنجی نداریم. حتی وقتی نیاز به هم صحبت و پناه نداریم، حتی وقتی نیازی نیست کسی باشه که سرتو بزاری رو شونش و آروم آروم اشک بریزی و خوشحال باشی که هست. ما در قبال هم و در قبال رفتار متقابلمون مسئولیم. ما نسبت به حسی که به دیگران میدیم، مسئولیم.
خدا خیلی وقته از زندگی ها گم شده. خدایی که اگه کاری برای رضای اون انجام بشه، رضای واقعی دیگران رو هم در برداره. ما در مقابل خدا مسئولیم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۳ساعت ۱۰:۱۹ قبل از ظهر  توسط احسان | 
یه روز سرد برفی، با کلی برف بازی

با دوستانی از لشگر 25 کربلا !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۰:۲۵ قبل از ظهر  توسط احسان | 

بعضی روزا مهمن، مثل امروز، که شاید فقط یه نفر با خوندن این پست دلیلش رو بفهمه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۰:۰ قبل از ظهر  توسط احسان | 
تو شبای بد زندگیم یاد مرگ می افتم، چون تنها نداشتن ها و نبودن هاست که به داشتن ها و بودن ها معنی میده.

چه میفهمی الان، که نباشم یعنی چی؟

چه میدونی بدون من زندگیت چه فرقی خواهد داشت؟_شاید هم هیچ وقت نفهمی، ولی بدون یه احساس خالص و بی ریا و بی غش رو از دست دادی_

مرگ،

پدر بزرگم بر اساس سرطان از دنیا رفت. تمام برادر هاش بر اثر سرطان به رحمت خدا رفتن. پدر پدر بزرگم هم بر اثر سرطان از دنیا رفت.

حالا من اگه از جاده تهران - شمال جون سالم به در ببرم، اگه با ماشین خودم، سرنوشت بدی نداشته باشم، حتما بر اثر سرطان تو سن نه چندان بالا میمیرم.

فرصت زیادی هم نداریم. و بدترین حس دنیا، اینه که کسی رو رنجونده باشی، و دستت بهش نرسه که ازش عذر خواهی کنی و حلالیت بطلبی. فرصت ها میرن و ما گاهی حتی متوجه یواش یواش دور شدنشون نیستیم.

قبلا هم گفتم، بازم میگم.

تو حدودا ده سالگی، با پدرم ستاره دنباله دار هالی رو دیدیم، با دوربین مهندسی، و چقدر زیبا بود.

هرگز هرگز فراموشش نمیکنم.

هالی مدار بیضی شکل داره، که هر 70 سال یکبار از کنار زمین میگذره.

یعنی من تو 80 سالگی میتونم دوباره هالی رو ببینم، اگه تا اون موقع بر اساس مواردی که گفتم نمرده باشم.

اگه هوا صاف باشه و نیم کره ما رو به هالی باشه و اینکه من چشمام کم سو نشده باشه، آلزایمر نگرفته باشم، طوری که هالی رو هم یادم رفته باشه و یه عالمه اما و اگر دیگه.

و دوست هم مثل هالیه. حالا تو قدرشو ندون.

یه روز این حرفو به فاطره آرزم زدم، وقتی که پیاده از دانشگاه برمیگشتم خونه، و دلم از دست یکی خیلی گرفته بود:

"اگر انسانها مي دانستند كه چقدر محدود در كنار هم هستند، نامحدود همديگر را دوست ميداشتند ..!"

تو زندگیم هیچ وقت نخواستم بد ذاتی کنم، هیچ وقت. کاش قابل درک باشه، که یه نفر هست، نمیخواد بدجنس باشه.

که رفاقتاش "تا" نداره، نامرد نیست، دلش تنگ میشه، قلبش میشکنه، یکی که موقع بداخلاقی هم دوستاش براش عزیزن. یکی که میتونه نامحدود دوستت داشته باشه.

کلی حرف دارم که داره منفجرم میکنه، ولی حیف که اینجا جاش نیست، احتمالا باید نگفته بمونه. حالا حرف دکتر شریعتی رو میفهمم. "حرفهایی هست برای گفتن ...."

وقتی به مرگ فکر میکنم، وصیت میکنم، و امشب وصیتم رو بجای اینکه توی بلاگم بنویسم، به داداش محمدم گفتم. که یه وقتی من نبودم تو جمعیت داد بزنه و بگه، احسان روزی اینو ازم خواسته بود، تنشو تو قبر نلرزونید.

این مدت، بیشتر از همیشه به قبر و پایان این دنیا ایمان پیدا کردم.

خوش بحال دوستمون...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۰:۳۴ قبل از ظهر  توسط احسان | 
خدا بخیر کنه، میترسم همین طور پیش بره، آخرش روزی آرزو کنم که کاش به روزهایی بر میگشتم که بزرگترین غمم ریاضی 1 و 2 بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ساعت ۲۰:۰ بعد از ظهر  توسط احسان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بیایید نگفتنی هارو از گفته ها دریابیم.

پیوندهای روزانه
رویای خیس.....
زندگی پویا
******دل نوشته******
راه بی پایان
لحظه های من
تولوپ
من و خداي مهربونم
من عاشق زمستونم
نواي آسماني
تنهاترين تنهايي ها
آخر خط
نامه های من به خودم
اندیشه ی عشاق
نوای آسمان
دنیای من
بلونا _ ماده ایزد جنگاوری
دنیای اس ام اس روز
اشک
بدولینک
گل آرزو
ايران زمين
متين پروكسي
مظلومانه ترين سكوت را فرياد كن
كاكتوس سردسيري
For my LOVE _ Shahriyar
با مرام، لوتي، با صفا
sms - off
خواب بارون ...
پسر دروغگو
بنام زندگی
پسر دختراي ايراني
بهشت خوبان
عمرم جونم امید آخرم تو بودی...........؟؟
کمیاب ترین سی دی ها
پایگاه اطلاع رسانی آفاق
وروجك
خانه اطلاعات
شرک
helloyahoomail
گلچهره
معمارانه
زیبایی عشق
داغی که بر دلم نهادی....
اس ام اس کده
بي تو هرگز با تو عمري
آیین آینه
حرف حساب با
webshot
عیاران
تک دانلود
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر ۱۳۹۴
دی ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
شهریور ۱۳۸۹
آرشيو
آرشیو موضوعی
موسيقي
شرح دلتنگي هاي من
اطلاع رساني ايستگاه
عكس
اجتماعي و فرهنگي
آموزش
شعر و داستان
دانلود
انگليسي
شهيد دكتر علي شريعتي
كليپ
نجوم
طنز
نویسندگان
احسان
مهسا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM