مديريت ايستگاه آخر بدون توقف
مادربزرگم 24 دی از این دنیا رفت :(

شاید اگه یه روزی اواخر دی رو فراموش میکردم، دیگه نتونم :(

درسته آلزایمر دارم، ولی جالبه که چیزایی که باید فراموش بشه فراموش نمیشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۹:۵۳ قبل از ظهر  توسط احسان | 

همخواب رقیبانی و من تاب ندارم

بی‌تابم و از غصهٔ این خواب ندارم

زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بود

درمانده‌ام و چارهٔ این باب ندارم

آزرده ز بخت بد خویشم نه ز احباب

دارم گله ازخویش و ز احباب ندارم

ساقی می صافی به حریفان دگر ده

من درد کشم ذوق می ناب ندارم

وحشی صفتم اینهمه اسباب الم هست

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من

زان روی که از جمله گرفتارترم من

روزی که نماند دگری بر سر کویت

دانی که ز اغیار وفادار ترم من

بر بی کسی من نگر و چارهٔ من کن

زان کز همه کس بی کس و بی‌یارترم من

بیداد کنی پیشه و چون از تو کنم داد

زارم بکشی کز که ستمکار ترم من

وحشی به طبیب من بیچاره که گوید

کامروز ز دیروز بسی زارترم من

غیر از چه زند طعنه که اسباب ندارم

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد

آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست

از آتش سودای تو و خار جفایت

آن کیست که با داغ نو و ، ریش کهن نیست

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست

اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست

در حشر چو بینند بدانند که وحشیست

آنرا که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ساعت ۱۵:۵۷ بعد از ظهر  توسط احسان | 
گفتی چه کسی رازقِ شعر است، نوشتم:

چشمان پر از شعرِ تو، دامت بَرَکاته

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر ۱۳۹۴ساعت ۳:۰ قبل از ظهر  توسط احسان | 
چشمانت ارتش هیتلر بود،  دلِ من لهستانِ بی دفاع !

چشمانت ارتش هیتلر بود

دلِ من لهستانِ بی دفاع !

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر ۱۳۹۴ساعت ۱۷:۵۹ بعد از ظهر  توسط احسان | 
امروز 30 آبان، آخرین روز سربازیم بود

زودتر اومدم خونه و تو راه داشتم به این 21 ماه فکر میکردم.

2 سال کار کردم، با حقوق کمتر از حقم، چون میدونستم جایی که دارم کار میکنم احتمالا این قدرتو دارن که سربازیمو درست کنن. اونا هم مشتاق بودن.

از آذر ماه رفتم بابل، برای دوره تکمیلی سپاه، که مجبور نشم برم آموزشی.

57 روز بی نظمی رو تحمل کردم. فرمانده حفاظتی که درمورد نرم افزارهای کامپیوتری جاسوسی برامون سخنرانی کرد، و من مجبور بودم اطلاعات اشتباهش از سیستم های کامپیوتری رو تحمل کنم.

فرماندهی که برای تحقیر یه گردان که نصفشون مهندس بودن، خواسته بود کلاشینکف رو یه دستی مسلح کنیم، و وقتی نتونستیم، لوله اسلحه رو گرفت و دور خودش چرخوند تا با نیروی گریز از مرکز (مخالف جاذب مرکز) مسلح بشه و شد و من فقط دعا میکردم که این نیرو علاوه بر مسلح کردن اسلحه، ماشه رو نکشه، که اگه اینطوری میشد، جلوی چشمام شهید میشد :(

روزای پادگان رو یادم نمیره، از جلو نظام 20 دقیقه ای، گاز اشک آوری که یه فرمانده تازه به دوران رسیده تو یه سوله ی بسته زد و تا دو روز کلاسها تو حیاط برگزار میشد. خاطرات سرهنگ که چطوری 18 جوون پاک این مملکت رو بخاطر دعوای ارتش و سپاه به کشتن داد، و آخرش گفت، حالا که فکر میکنم میبینم اشتباه کردم. 

پیاده روی های 21 ساعته،آب غیر آشامیدنی که بجای آب آشامیدنی دادن بهمون و روز آخر گفتن اشتباه کردن، نگهبانی تو دمای زیر صفر برای چادرهای خالی، آسایشگاهی که مثل یه سونای خشک گرمش کردن، تیر اندازی تو آسایشگاه برای بیدار باش، 4 شب پشت سرهم خشم شب و ....

عروسی ای که باید میرفتم، هر کاری کردم که بتونم برم و نشد :(

بعدش هم کلاسهای قرارگاه، تو هتل مدرس تهران :D، یه پادگان با کادر فوق العاده با فرهنگ و منظم، آدمهای خوب، کلاسهای خواب آور، مرخصی های آخر روز، قرمه سبزی ای که ایزو 9001 و 9002 داشت و بوش تا آسایشگاه میومد (فکر کنم تنها آموزشگاه نظامی ای بود که آشپزخونه ش ایزو داشت)، 6 صبح سربالاییه نفس گیر، از جلو نظام با دستهای توی جیب

بعدش هم اون شرکت نفتی، با اون سرهنگ بداخلاق منابع انسانیش، با نامه ی اهوازی که بهم داد برای اینکه برم تو یکی از کارگاه هاشون مسئول کامیپوترهاشم، اونم چند تا کامپیوتر؟ یکی، کامپیوتر رییس کارگاه !!!

آخرش که درست شد، افتادم تو بخش آی تی همونجا، من و سید و مهدی.

سید بداخلاق خنده رو، داد میزد و میخندید، و منم چقدر اذیتش کردم :D دست اون بود سربازیمو بیخیال میشد که از شرم خلاص شه. خوابیدن 7.5 تا 11 تو اتاق دکتر، با یه بسته پنبه زیر سر و درهای قفل. تمیز کرد انباری، چقدر پرینتر 7 طبقه بردم بالا و آوردم پایین، چقدر کارمند های بی سوادی داشت، و چه پولایی میگرفتن با این بی سوادیشون. فرمانده شون هی میگفت اینترنتش قطعه و زنگ میزد داد و بیداد، و وقتی رفتم دیدم سیم LANش رو اصلا وصل نکرده بیسواد، یا کارمندی که بخاطر سی دی رامش گیر داده بود کیس رو عوض کنم، و روزهایی که 6 تا ویندوز عوض میکردم و من داشتم اونجا به بطالت وقت میگذروندم و چقدر ناراحت بودم، از متروی 6 صبح، از شلوغی :( از نفس های بوداری که هر روز صبح باید برای رفتن به اونجا تحمل میکردم، از دعوا و درگیری های مسخره ی سازمان. و اما هر چی بود اشتیاق برگشتن به شریف بود و اونا هم پیگیر.

آخرش که 23 مرداد، بعد از 177 روز برگشتم. و چقدر خوشحال بودم. مسیر 20 دقیقه ای، آروم، کار دلخواه، دوستان خوب.

اما همه چی همینقدر بود، آدمهایی که تا دیروز دوستم بودن، وقتی سرباز شدم، لحنشون عوض شد، دیگه مهندس نبودم، سرباز بودم، دیگه هیچ رفاقتی با من نداشتن، انگار نه انگار که 3 سال قبلش با هم کار کرده بودیم. مرخصی هایی که پیچوندن، میز جابه جا کردن، مرخصی لغو کردن، دیر کردهایی که 6 برابر حساب کردن، پولهایی که گفتن میدن و ندادن، ناهار هایی که باید میدادن و ندادن، پروژه هایی که نوشتم و هیچی به خودم نرسید، ساعت کاری که باید تا 14 بود و با نامردی کردنش 16:30، منزوی کردنم و جابه جا کردن دوستان از کنارم که مطمئن باشن یه لبخند هم به هم نمیزنیم، 3 روز صبح ساعت 8 تا 16:30 بدون کار یه جا نشستن و گیر دادن به اینکه حتی حق تلفن صحبت کردن هم ندارم، دروغ و دروغ و دروغ

لطف یکی از مدیران مرکز که تونستم بخشم رو جابه جا کنم، و بخاطر پروژه ای مهم برای مرکز و تخصصم بیام تو یه تیم دیگه

و منم آدمی نیستم که اینا رو بی جواب بزارم، و کاری رو کردم که باید انجام میشد، و مطمئنم الان پشمونن، و خوشحالم و یه لبخند از شیطنت رو صورتمه. گاهی آدم بالا دسته، کاری میکنه، که بعدا که زیر دست شد، حسرت بخوره، التماس کردنشون قشنگ بود. تنها چیز این وسط این بود که من کار پیچوندن بلد نبودم که یاد گرفتم، و بد بینی به آدمهایی که بدون اثبات بهت میگن دوستتن، و من فهمیدم که چطور میشه از کسی که انتظارشو نداری رو دست بخوری.

بعدها تلاش شبانه روزیم، برای پول درآوردن، تثبیت جایگاهم، کار کردن با 3 تا شرکت همزمان، قراردادهای کاری و پروژه ها، ماراتن، تدریس و ....، تمام سعیمو کردم حقمو که تو دوران سربازی ندادن، قولهای الکی و نامردی هاشونو با کار بیشتر جبران کنم، لینک بزنم، پول دربیارم، تعهد کاریمو نشون بدم و اونی بشم که بتونم به خودم بگم موفق شدم.

آخرش هم که کم کاری دوستان بابلی که نامه کسریم رو نزدن و من 2 ماه اضافه تر خدمت کردم، ولی بیخیال

تموم شد....

راحت شدم، و الانه دیگه باید تصمیمهای مهمی برای زندگیم بگیرم و نتیجه ی 21 ماه سختی کشیدن اما کار کردن و پشتکارم رو ببینم. حالا دیگه وقتشه :)

برام دعا کنید، زیاد ...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان ۱۳۹۴ساعت ۲۰:۱۹ بعد از ظهر  توسط احسان | 
وقتی میشینی و با یه لیست اس ام اس گذشته رو مرور میکنی به نتایج جالبی میرسی

انقدر چیزا از خودم دیدم که باورم نمیشه این من بود؟

چشمم که به عدد حساب بانکیم میخوره، که با اس ام اس بعد از برداشت برام اومده، خنده م میگیره. 775 تومن حل تمرین :D

از استرس چه حرفایی زدم، از ناراحتی چه حرفایی زدن.

دلم میسوزه واسه بچه بازی هام. محمد رضا چند روز پیش یه حرفی زد که به شدت حکیمانه بود. گفت کاش تجربه الان رو 5 سال پیش داشتم، زندگیم یه طور دیگه پیش میرفت. واقعا راست گفته. بعد با خودم دارم فکر میکنم احتمالا همین الان هم دارم کاری میکنم که 5 سال بعد بچه بازی به نظرم بیاد.

میگن آدمها وقتی تحت فشار قرار میگیرن خود واقعیشونو نشون میدن، ولی درمورد خودم، میدونم که من تحت فشار خودم نبودم، و یه آدم دیگه بودم که فقط داشت تلاش میکرد به هر شکلی شده سایه ی ترس و تهمت رو از خودش دور کنه. واسه همین آشفته، ناراحت، نگران، یا حتی نامرد به نظر میای، و واقعا اینطور نیستی.

خدایا، خودت یه فکری به حال ما بکن، شاید دیگران ندونن، ولی تو از همه چی خبر داری، حتی احساسی که اون لحظه داشتم، و اینکه خودت کاری کردی که گاهی مغز آدم کار نکنه و احساسی که 180 درجه برخلاف واقعیتش پیش بره. منو ببخش، ببخش و ببخش ... آمین

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان ۱۳۹۴ساعت ۱۹:۱ بعد از ظهر  توسط احسان | 
چه روزایی میومدم و اینجا مینوشتم

از همه چی و همه کس نوشتم، احساساتمو اینجا بیان کردم، بعضی از احساساتی که الان که میخونم باورم نمیشه اینا رو من گفتم. چشمم افتاد به "رویای خیس..." تو بخش لینکها، شاید یه روزی منم نباشم و این وبلاگ باشه و چقدر عجیب، احسانی که این وبلاگ رو نوشته اینجا خودشه، چقدر شفافه. وقتی از اولین روز شروع میکنی به خوندن، سادگی یه بچه دبیرستانی رو حس میکنی. لذت دانشگاه رفتنشو. بعد کاملا مشخصه دیدش نسبت به زندگی داره عوض میشه، داره وابسته میشه، دو راهی زندگیشو، لذت کارش رو، عذاب وجدان نداشتن هاشو و امتداد اون تو سالها، نبودن کسانی که ازشون انتظار موندن میرفت. کسی که حرف میزد و ادعا میکرد. کاملا مشخصه یه جای این راه اشتباه بوده. کاملا معلومه قلبی که شکسته، قلبی رو شکسته.

جبر تاریخ، بارها و بارها تکرار میشه، ثانیه ها و دقیقه ها راهی رو میرن که بارها و بارها رفتن.

هدف هایی برای زندگیم دارم، الان هم دارم تلاش میکنم برای بدست آوردنشون، ولی این احساسات کم و کم و کم رنگ تر میشه، و من نگرانم بشم یه آدم بی احساس. کسی که نتونه درد دیگران رو بفهمه، قلبشونو تو دست بگیره و عمق احساسشونو درک کنه.  خدا عالمه....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت ۰:۱۶ قبل از ظهر  توسط احسان | 
سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی
که روزی چشمهایم را،به دنیایی نمیدادی

سلام ای رفته از دستی،که میدانم نمی آیی
و میدانم برای من،امیدی رفته بر بادی

به خاطر داریَم آیا؟!به خاطر دارمت آری!
سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیفتادی

قلم آبستنِ بغضی،که میپیچد به خود هرشب
و میزاید تو را با درد،شبیهِ حس ِ میلادی

اسیر عشق من بودی،زمانی...لحظه ای...روزی
رهایت کردم و گفتم:پرستویم تو آزادی!

نوشتی:بی تو میمیرم،خرابت میشوم عمری
کنون فردای دیروز است،ببین حالا چه آبادی!!

عروس اطلسی هایم ،اگر رفتی خیالی نیست
اگر دل عقده ها دارد،ندارد هیچ ایرادی

غزل نخ میشود هر شب،قلم سوزن که میچرخد
و میدوزد برای من،کت و شلوار دادمادی

و در آغوش میگیرم،تو را هر شب،نمیبینی؟!
که با هر واژه ی شعرم،عجینی،مثل همزادی!

سکوتم را نکن باور،خودت هم خوب میدانی
که در اشعار من چیزی،شبیهِ داد و فریادی

حقیقت زهر تلخی بود،که آگاهانه نوشیدم
از این هم تلخ تر باشی،همان شیرینِ فرهادی

محمدرضا نظری(لادون پرند)

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر ۱۳۹۴ساعت ۱۲:۵۸ بعد از ظهر  توسط احسان | 
چقدر بعضی از آدمها با شخصیتن، شخصیت آدمها علاوه بر مهربونی و معرفت و ...، به  احترامیه که به دیگران میزارن.

اینجا یه مدیر ارشد داریم که نشد تا حالا برم تو اتاقش، ولی بلند نشه و کلی تحویل نگیره. امروز دو دستی شونه هاشو گرفته بودم و قسم میدادم که از جاتون بلند نشین. تقریبا همه اینجا اینطورین. چقدر محیط کار با محیط کار فرق داره. و چقدر خوبی محیط کار تو روحیه و حس خوب آدم موثره. اینطوریه که سه هفته ست نرفتم مرخصی و تعطیلات و خوش گذرونی، ولی بازم کلی انرژی دارم و میتونم هر روز و هر روز، بهتر و بیشتر کار کنم و مشکلی نداشته باشم و خسته نشم. ولی تو جای قبلی هفته ای یه روز و آخرش هر دو هفته یکی دو روز اگه نمیرفتم مرخصی و با 5 شنبه و جمعه هاش یه تعطیلات خوب 3 4 روزه برای خودم نمیساختم تو این تهران غمگین اعصاب خرد کن نامرد، کلی کلافه و عصبانی میشدم و انرژی ای برای یه هفته کار کردن نداشتم.

خدایا شکرت :)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت ۹:۵۰ قبل از ظهر  توسط احسان | 
زمان هایی تو زندگی هست که غم و شادی رو باهم داری. مثل کار جدید، که باید از خانواده ت دور بشی ولی میدونی مسیر پیشرفتته.

مثل رفتن مسعود، کسی که اتفاقات خیلی خوبی رو برات پیش آورده با بودنش، و امروز صبح از ایران رفت.

یا مثل همین چیزی که چند دقیقه پیش دیدم.

تو دبیرستان از دوستای خوبم بود و همچنین پیش دانشگاهی

چقدر فیلم رد و بدل کردیم. اونم مثل من اهل کامپیوتر بود، اینطوری بود که اولین کسی بود که تو این زمینه باهاش رقابت میکردم. همیشه یه هارد زیر بغل خونه ما بود، یا من خونه اونا. یادم نمیره اون روزی که 80 گیگ فیلم آورد و کل هارد کامپیوترم 40 گیگ بود، خیلی با کلاس گفت تو هاردت که جا نمیشه، چند تا از خوبهاشو کپی میکنم برات.

دفعه بعد یه هارد 160 گیگ خریده بودم. دوباره با هارد 80ش اومد و خیلی شیک پرسید چقدرش رو کپی کنم؟

منم گفتم کلشو کپی کن، خودم بدرد نخورهاشو پاک میکنم.

من نمیتونم به هلو دست بزنم، و مخمل و هرچیزی شبیه این. اهلو رو هم خانواده پوست میکنن و بهم میدن، وگرنه شاید سالی یه بارم هلو نخورم. اتفاقا اون هلو دوست داشت. اومده بود خونمون میوه ها، کلیش هلو بود. چند تا که خورد دید من نمیخورم، پرسید و دلیلش رو گفتم. انتظار داشتم الان میگه من برات پوست میکنم اما در کمال تعجب نه اینکه این کارو نکرد، بلکه از این به بعد هر یه دونه هلویی که میخورد، یه قهقهه با صدای بلند میزد و دستم مینداخت.

گذشت.

دانشگاه قبول شدن، دورمون کرد. سر میزدیم ولی کمرنگ. تلفنها و اس ام اس ها قطع شد.

با اینکه تهران میومد، ولی بهم سر نزد. چندین بار بهش زنگ زدم، ولی نیومد. همش گفت میام و نیومد.

بچه ها دورشو خط کشیدن، ولی من همچنان دوستش بودم. یه بار زنگ زد و تقریبا یه ساعتی از مشکلاتش گفت، و اینکه اشتباه کرده و اینکه رفاقت هیچکس رفاقت بی شیله پیله ی دوستای قدیمی نمیشه. از بچه ها عذر خواهی کرد. ولی بازم رفت که رفت.

امروز تو فیس بوک دیدم که ازدواج کرده. خوشحالم از بابت ازدواجش، خیلی. و کلی خاطرات خوب گذشته زنده شد.

ولی خوب، از اینکه در قبالمون معرفت به خرج نداد، دلخورم. امیدوارم روزی بدونه که ما دوستایی بودیم که بی هیچ دلیل هم میتونستیم بهترین دوستای هم باشیم.

این شعری که برام خونده بود یه روز یادم نمیره : 

خداوندا چرا دل آفریدی

چرا دل را به باطل آفریدی

اگر عاشق شدن جرم و گناه ست

چرا رخسار زیبا آفریدی

وصیت میکنم وقتی که مردم

به رسم عاشقان خاکم سپارند

بجای سنگ قبر بر روی قبرم

درخت لیلی و مجنون بکارند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ساعت ۲۳:۵۷ بعد از ظهر  توسط احسان | 
گاهی فیلم ها حرفای عمیقی برای گفتن دارن و گاهی فیلمها تو زندگی تو معنای عمیقی پیدا میکنن.

فیلم NoteBook امشب عمیقا چیزهای خاصی رو تو زندگیم به رخم کشید.

اینکه زمان چقدر زود میگذره. اینکه بعضی ها چه ساده تو یه داستان گم میشن، و ما هم مثل بچه کوچولوهای کنجکاو، هی تو روند داستان، شخص اول رو ول میکنیم و میپرسیم فلانی چیکار کرد؟

چقدر ساده میشه چیزایی رو که داری از دست بدی و همه ی عمر غمگین باشی بخاطرش و هر لحظه، هر تلنگری یه عذاب برات ایجاد کنه، که شاید تو نتونستی، نخواستی یا اشتباه کردی.

جایی که درک نمیکنی که راهی که رفتی درست بوده یا غلط و راهی که داری میری درسته یا غلط

زمانی که میگی کاش، همه چیز یه جور دیگه بود.

و با خودت فکر میکنی، ته این زندگی چی میشه. اگه من عاشقونه زندگی کرده باشم یا نه.

واقعا چی میشه؟

اینکه دلت نمیخواد آدم بده ی داستان باشی و هر وقت به خودت میای حس کنی به اندازه کافی اهمیت ندادی، تلاش نکردی، یا وفادار نبودی. اینکه شاید اگه آسمون به زمین بیاد و زمین به آسمون بره، بازم باید یه کاری میکردی که نکردی.

چرا حق ما نیست عاشقانه زندگی کردن و عاشقانه مردن و چرا عشق تو زندگیمون معجزه نمیکنه.

و یادت میاد بغض ها و غم عظیمی که خیلی خیلی کم، یه نفر تو زندگیش تجربه میکنه. غمهایی از سر از دست دادن چیزی که هیچ وقت و هیچ جوری نمیتونه دیگه شبیه ش رو داشته باشه و بخاطر نبودنش یه عمر عذاب میکشه یا ملامت میکنه.

و شادی هایی که جدا از تمام شادی های روزانه و ماهانه و سالانه ست. عظیم تر از خریدن سیم کارت تو دوره بی سیمکارتی، قبولی کنکور و حتی یه کار خوب، شادی هایی که فقط تو زندگی یکی دو بار پیش میاد و تو بخاطرش میتونی تا صبح برقصی و بشکن بزنی.

هیچ وقت مردن رو باور نکردم، دلم نمیخواد بهش فکر کنم ولی رهام نمیکنه، وقتی میدونم ساده ست اومدنش و بی وقت. وقتی میدونی تهش آلزایمره، سرطانه یا سکته ...

چی میشه گفت، وقتی من دلم میخواد قلبی بفهمه و کسی اشک بریزه، از همون حسی که من نسبت به داشتنی ترین های زندگیم داشتم.

ظهور شهریار کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همین جا هم بود که ناپدید شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت ۲۳:۳۱ بعد از ظهر  توسط احسان | 
چند روز پیش غذایی رو تو یخچال گذاشتم، ولی فاسد شد.
دلیلش این بود که طبقه یخچال به حد انجماد و به اندازه لازم سرد نبود. پس کپکها هنوز امکان رشد داشتن و باکتری ها هنوز فعال بودن.
اما اگه بشه مثلا یه پرتقالو با دمای خیلی پایین منجمد کرد، دیگه فاسد نمیشه.
این یعنی هر چیزی رو به این روش میشه سالم نگه داشت. ولی خوب، مشکل اصلی سر برگردوندن از حالت انجماده و منجمد کردن شکل و مزه رو عوض میکنه.
یکی از دلایلش استثنا بودن آبه که وقتی منجمد میشه، فضای بیشتری اشغال میکنه. این یعنی وقتی آب توی بافت ها منجمد میشه، بافت ها رو میترکونه.
اگه بشه روش پیدا کرد که بشه یه چیزی رو منجمد کرد، بدون اینکه آب موجود در بافت های اون باعث ترکیدگی بافتها نشه، احتمالا میشه به موضوعات مهم تر مثل منجمد کردن آدمهایی که بیماری های لاعلاج دارن فکر کرد، به طوری که زمانی که علم به درمان اون بیماری دست پیدا کرد، از حالت انجماد خارجشون کرد و پس از درمان، زندگی عادی رو ادامه بدن. درسته که کلی مسائل فیزیکی و شیمیایی، و روانشناسی و اجتماعی در این مورد وجود داره، اما این موضوع به نوبه ی خود فوق العاده جالبه.
این فقط یه نمونه است. واسه اینکه علم چقدر میتونه جالب و باحال باشه :)
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ساعت ۱۳:۲۱ بعد از ظهر  توسط احسان | 
دیشب یه فیلم دیدم به نام Gangs of New York محصول سال 2002 امریکا

به کارگردانی مارتین اسکورسیزی و بازی لئوناردو دی‌کاپریو، دانیل دی-لوئیس، کامرون دیاز، لیام نیسون، جان سی ریلی

فیلم داستانی نداشت که به گروه خون من بخوره، یا بهتر بگم اصلا متوجه بعضی چیزاش نمیشدم، انگار فقط یه امریکایی باید ببینه، چون پیش زمینه های ذهنی و اطلاعات اولیه لازم رو داره. واسه همین من بیشتر داستان عاشقانه شو و حس خشونت و جسارت یه مرد اصلاح طلب با فکری آشفته رو دنبال میکردم.

داستان فیلم اینطوریه که لیام نیسون پدر لئونارده و یه کشیشه که با خیانت دوستانش در جنگی خیابانی به دست دی لوئیس کشته میشه و اون میشه همه کاره شهر و دوستان نیسون مثل سی ریلی هم میشن دستیاراش، و سالها بعد لئونادرو میخواد انتقام باباشو بگیره و وضع رو بهتر کنه. با دختر آشنا میشه که همون دیازه و کلی ماجرای دیگه.

اما یه جمله از این فیلم برام کلی مفهوم داشت. یعنی حسابی جا خوردم از شنیدنش، خیلی خوب و رسا و قشنگ گفته بود.

جایی که لئوناردو برای اولین بار با کامرون دیاز تنها میشه و ماجرای عاشقونه شون شکل میگیره، ولی وقتی لئونادرو با یه جمله ی دیاز، فکر میکنه اون قبلا با دی لوئیس بوده، یه دفعه همه چی رو بیخیال میشه و میخواد که بره، کامرون ازش میپرسه ازم ناراحت شدی؟

و جمله ی لئوناردو جالبه، که بهش میگه : نه، ازت زده شدم.

و میتونم خوب بفهمم، تو یه لحظه از چشم افتادن یعنی چی. میتونم درک کنم که چطوری یه نفر با تمام علاقه ای که بهش داری، میتونه یه شبه غریبه بشه، اونقدر غریبه که دیگه تمام حرفهاش بی معنا بشه و کلی کلمات قشنگش از ریخت بیفتن.

شاید خودخواهی باشه، ولی خوب، من میتونم یه شبه بیخیال کسی بشم که روزی دوستم بوده یا برام خیلی خیلی مهم بوده. میتونم از یه ثانیه بعد دیگه بهش هیچ حسی نداشته باشم. درمورد خیلی چیزا اینطوری نیست، ولی برای بعضی چیزا خط قرمز دارم، تعریف دارم و یه سری چیزهارو نمیتونم گذشت کنم، یعنی دست خودم نیست که ببخشم. مگه دوست داشتن کسی دست خود آدمه که حالا تنفر ازش دست خودم آدم باشه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۳ساعت ۱۲:۳۳ بعد از ظهر  توسط احسان | 
چقدر متنفرم از بی برنامگی، وقتی یه پروژه رو شروع میکنن بدون بحث و مطالعه و تصمیم های درست. بدون مشورت و دیدن تمام جوانب. و متاسفانه صاف افتادم وسط یه عالمه آدم بی برنامه، تصمیم یهویی بگیر، با اسم مهندس که هیچ کدوم از کارهاشون مهندسی نیست، یعنی محاسبه ای قبلش انجام نمیدن، میرن تو کار، تا کم کم مشکلات پیش بیاد و اونوقت براش راه حل پیدا کنن.

کلی از پروژه هامونو دو سه باره زدیم، چون تو هر بار یه چیز اساسی رو در نظر نگرفته بودن و کل معماری بهم خورده، طوری که نمیشد تغییرش داد و باید دوباره از اول مینوشتنشون.

زمان میدن، بدون اینکه با تیم فنی مشورت کنن، و وقتی موعد قراداد سر میرسه، التماس میکنن که تو رو خدا یه فکری به حالش بکنین.

دو خط کتاب تو زمینه کارشون نمیخونن، اگر هم میخونن، چیزی ازش یاد نمیگیرن که انجام بدن، فقط کلی حرف قلمبه سلمبه به دایره المعارفشون اضافه میشه، همین.

تو وزارت بهداشت پروژه ای شروع کردن که دستگاه های خراب بیمارستان ها با هم ادغام بشه و یه دستگاه نو درست کنن که بشه ازش استفاده کرد. طرح خوبیه و همه به به و چه چه. کلی جلسه رفتن و دمو زدن و ... .

تو جلسه ای که قرار بود قرارداد بسته بشه برای شروع کار، یه دفعه یکی از حاضران یه سوال پرسید، این دستگاه جدید قراره ماله کی باشه؟ و اینجا مشکل قانونیه طرح مشخص شد و همه چی کنسل شد. به همین راحتی.

تو دانشگاه شریف مرکز خدمات فناوری زدن، یه چیز خوشگل با دکوراسیون فوق العاده. همین امروز دیدم که از سقفش آب میده. حالا این داستان داره. سقفش رو برای نور دهی بهتر سایه روشن زدن. حواسشون نبود تو تابستون اینجا کوره میشه، بعضی ها نقل کردن که دماش به 100 درجه سانتی گراد هم رسیده. به هرحال اومدن و فکر مهندسی به کار انداختن رو سقف چند تا فن بزرگ کار گذاشتن، ساده ترین چیزی که به فکرشون نرسیده بود، این بود که این آیا صدای این فن ها قابل تحمله؟

آخرش یه نابغه ای نجاتشون داد و پیشنهاد داد که سایه روشن رو رنگ کنن، درسته اینم خالی از مشکل نیست، ولی موقتا مشکلات وحشتناکشو رفع کرده.

پروژه دادن بهم واسه صاایران با دیتابیس و داکیمونت. و با خودم فکر کردم چقدر خوب، یه جا داکیومنت داره و پروژه تحلیل شده. توضیح اولشون جالب بود. این پروژه یکسال و نیم تحلیل شده. ما هم رفتیم برای پیاده سازی راحت و سریع پروژه. تقریبا یه هفته از پروژه نگذشته فهمیدم که دیتابیس تو چند جا لوپ داره. یعنی یه حلقه ی منطقی. یعنی چی؟ چند نمونه از مشکلات تو یه بخش ساده اینکه، یه شرکت داریم، یه زیر شرکت، یه سری مدیر. بعد مدیران رو وصل کردن به زیر شرکت، بعد تو خروجی از مدیران خروجی میگیرن توش نوشتن مدیر شرکت کیه؟ بعد من موندم که شرکت که مدیر نداره، گفتن اِ اشتباه شد، داره، خودتون اضافه کنید !!!

حالا موقع اضافه کردن مدیر میفهمی که تو بخش مدیران هم شرکت طرف ثبت میشه. تو بخش شرکت هم اعضا که یکیش مدیره. میشه داستان اول مرغ بود یا تخم مرغ. آخرشم با تف چسبوندیم و پروژه ای که یکسال و نیم!!!تحلیل شده بود رو تحویل دادیم.

همین طوری کار میکنن که تو موقع فروش محصولات کشاورزهای داخلی، محصولات خارجی وارد میکنن و همه چی رو به باد فنا میدن.

همینطوره که زاینده رود و ارومیه خشک میشن.

همین طوریه که تو ستاد ارتش مهندسی که مسئول بررسی اطلاعات توپ شلیکی برای تعیین گرای توپ خونه ست رو به کشتن میدن، چون با توپ خونه هماهنگ نیستن که الان فلانی تو میدونه، نباید شلیک کنید.

همینطوری هواپیمای آنتونف تو تهرانسر سقوط میکنه، چون تغییر باله ی عقب رو که احتمال لرزش شدید تو باد درموردش وجود داره رو تو پرواز واقعی با مسافر تست میکنن.

جالب نیست یکی پروژه بنویسه و تحویل شرکتی بده به حساب اینکه تموم شده و شرکت مقابل 23 تا ایراد از توش دربیاره؟ حالا خوبه که شرکت تولید کننده از بزرگترین شرکتهای فناوری اطلاعاته!!!.

جالب نیست ما پروژه ای داریم که بخشیش php، بخشیش  asp.net، بخشیش جاوائه؟ و جالبتر اینکه این پروژه اصلا پروژه بزرگی نیست. چرا اینطوری شده؟ چون مدیر شرکت هر جا دیده مثلا فلان توسعه دهنده php سرش خلوته، داده اون بخش رو اون بزنه. اینطوریه که حتی پروژه ای داریم که یه وب سرویس اطلاعات رو از یه وب سرویس دیگه دریافت میکنه، اونو تبدیل به داده های خودش میکنه، میریزه تو دیتابیسش، برای یه وب سرویس دیگه یه تابع درست میکنه، که همین اطلاعات از سرور رو این دفعه با فرمت جدید تبدیل کنه و بفرسته به اون، اونم بفرسته برای یه اپ اندروید!! چرا، چون این وسط یه وب سرویس کار بیکار بوده، باید بهش پروژه ای میدادن.

تو کشورم، درمورد بسیاری از شرکتها، اوضاع همینقدر وخیمه. خیلی از شرکتها فکر میکنن دارن درست کار میکنن، همه هم راضی هستن، در صورتی که کلی کار اضافه و بی اصول انجام میدن و خودشون متوجهش نیست. وقتی یه سد بزرگ رو یه دریاچه میزنن که اونو خشک میکنه، یا یه سد در کنار آثار باستانی میزنن که رطوبت محدوده رو بالا میبره و اگه تا حالا اونجا جلبک رشد نمیکرده از این به بعد رشد میکنه، خودشون متوجه آسیبهایی که دارن ایجاد میکنن نیستن، و انقدر غرق غرور و افتخاراتشون هستن که فقط از خودشون تعریف میکنن.

کاش یه ذره درست تر، برنامه ریزی کنیم و مهندسی تر پیش بریم تا انقدر پول خودمون و بیت المال رو هدر ندیم. تا خلاقیت ها رو نخشکنیم و ایده های خوب را از بین نبریم. جاده نسازیم و بخاطر اشتباه مهندسی خرابش کنیم یا آب ببرتش چون کنار رودخونه بوده. سد نسازیم و نشه ازش استفاده کرد چون آب منطقه رسوبش زیاد تر از حده و عملا بخشی از سد رو رسوب آب پر کنه. وبسایت نزنیم و شش ماهه درشو تخته کنیم و ...

کاش تو این مملکت قبل از شروع هر کاری یه مقدار بیشتر فکر بکنیم. کاش...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۳ساعت ۱۲:۱۹ بعد از ظهر  توسط احسان | 
امروز داشتم آلبومو نگاه میکردم. عجب روزهایی بود.

کلی خوشی اومد تو دلم، و بعضی جاها عذاب وجدان.

لحظه هایی که هر کدوم یه عمر بودن. لحظه هایی که منو ساختن، خوب یا بد.

آدمهایی که حاضرم خیلی چیزا رو بدم تا برگردن به زندگیم. آدمهایی که وقتی بودن قدرشونو ندونستم.

دلم برای خیلی ها تنگ شده، دلم برای خیلی از صمیمیت های تنگ شده. 

دلم یه عکس سه نفره یواشکی میخواد، بعد از شنا، تو جنگل، زیر درخت.

دلم یه سفر مشهد میخواد، پابوس امام رضا و دیدن حرم از رو سقف هتل.

دلم یه ماهیگیری میخواد، منو بابا، تنهایی.

دلم میخواد ایندفعه حرف از جدایی نزنم. نزارم بری.

دلم گیتار پیمانو میخواد کنار آتیش.

دلم مافیا میخواد، با پدرام :(

دلم گوجه بال میخواد با مسعود و بهنام

دلم میخواد ساعت 6 صبح پاشم برم دانشگاه، برای کلاس دکتر سلیمی

دلم یه غورباقه سبز خوشگل میخواد

دلم دبیر جهانشاهی رو میخواد، دلم دیدن مدیر طیبی رو میخواد

دلم تنگ شده واسه اولین والیبال، همونی که بابا تنها هم تیمیم بود

دلم میخواد بریم پلاژ، پلاژی که جا نبود و من بجای تخت لب پنجره خوابیدم

دلم میخواد بازم سر تاب بازی دعوا کنم

دلم میخواد بازم با مهندس خدابنده بریم همون جای جوون پسند که کلی پیرزن هوس کرده بودن بیان اونجا

دلم مسابقه اسپاگتی میخواد و کد لو دادن

دلم میخواد یکی بهم بگه، در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست، عهد با هرکه ببندیم، جانمان در دست اوست

دلم یه خونه صحرایی میخواد تو خونه بابابزرگ

دلم برای صدای "پسرم اومدش" تنگ شده، دلم میخواد وقتی میرسم خونش، بازم سوت بزنم، تا از دور بفهمه اومدم

دلم پفک نمکی هایی رو میخواد که آقاجون میخرید

دلم اردو میخواد، با دبیر یوسفی و دبیر بابازاده

دلم کل کل منو ایمانو میخواد

دلم یه ناهار تو پارک ملت مشهد میخواد، دلم یه ناهار تو جنگل دلند و گلستان میخواد

دلم میخواد بازم بریم تهران دایی مارو ببره بگردونه

دلم میخواد تو "گرو" شنا کنم و همه نگرانم باشن

دلم میخواد باز از رو پله خونه آقاجون زمین بخورم و داد بزنم زانوم

دلم میخواد باز لیوان بدن دستمو، بعد از آب خوردن بندازم بشکنم

دلم بادکنک بازی خونه محمد اینارو میخواد

دلم میخواد بازم بابا با اتوبوس دانشگاه از راه برسه و من غرق چراغهای سبز خوشرنگ داخل اتوبوس باشم

دلم میخواد با پسر عموها کشتی بگیرم و جر بزنن که ضربه فنی 3 امتیاز داره

دلم میخواد بریم دریا، از رو شونه های بابایی پشتک بزنم تو آب

دلم یه شب پر از دیوونگی میخواد، همونی که تا صبح بشکن زدم

دلم یه شب غمگین میخواد، همونی که مامان میگفت معتاد شدم

دلم میخواد بازم گروه ضربت داشته باشم، با بامداد برم دنبال نقشه گنج

دلم میخواد باز تو رودخونه کنار دشت شنا کنم

دلم بازم سیزده بدر میخواد، از اونایی که توش پر والیبال و فوتبال بود، از اونایی که مصدومیت داشت

دلم یه فوتبال با یه توپ پاره ی پر شده از کاه میخواد

دلم جر زنی سر وسطی میخواد

دلم یه جنگل سه هزار میخواد با بابایی تو ماموریت

دلم میخواد بازم بابا منو و آبجی رو بشونه و صدامونو ضبط کنه، که من واسه مادربزرگ "گدو" (گردو) بردم و اون بهم "انان" بده.

دلم میخواد بازم برای من و آبجی توی ده شلمرود بخونه

دلم میخواد "ننی" (کشمش) هارو قایم کنن و من هی دنبالش بگردم

دلم میخواد بجای قرص بهم تیکه های ماکارونی بدن.

دلم سیاه سنگ میخواد و کاپشن قرمزه ی خوشگلم

دلم برف میخواد، مثل برفای شمیرانات با کاپشن یه سره ی نازمو

دلم هواپیما میخواد، مثل هواپیماهای مهرآباد

دلم کامیون میخواد، مثل اون کامیون سفیده ی خوشگلم

دلم میخواد کبری هی قلقلک بده و من سعی کنم نخندم، چون گفته بچه های تهران قلقلکی نیستن

دلم میخواد بازم تو مدرسه یواشکی با کامپیوتر مدیر فیلم ببینیم.

دلم برای معلم خطمون تنگ شده، همونی که گفته بود اگه بهم بگید صدای قلم رو کاغذ چه اسمی داره

دلم دوچرخه بنفشمو میخواد، کفش جیمبو رو. دلم میخواد با عمو بشینیم پا گنده ببینیم، هی قهقهه بزنیم.

کاش میشد برگردم، به خدا قسم، بیشتر قدر همه چی رو میدونستم، به خدا قسم دیگه ناراحتت نمیکردم، نمیذاشتم بری، حتی اگه ازم میپرسیدی و اصرار میکردی.

کاش میشد برگردم، ایندفعه هی سوت میزدم، ایندفعه پفک ها رو نمیخوردم، حس میکردم.

کاش میشد برگردم، ایندفعه طوری زندگی میکردم که عذاب وجدان نداشته باشم، بهشون میگفتم که چقدر از بودنشون خوشحالم، که دلم هیچ وقت فراموششون نمیکنم.

عمری گذشت و ....

طبعی سرشتم از تن و جان تا به این جهان
هم دل توان سپرد، هم از وی توان گذشت
از جویبار دیده مددی جوی «شهریار»
دیگر صفای چشمه طبع روان گذشت

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر ۱۳۹۳ساعت ۱۸:۳۴ بعد از ظهر  توسط احسان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بیایید نگفتنی هارو از گفته ها دریابیم.

پیوندهای روزانه
رویای خیس.....
زندگی پویا
******دل نوشته******
راه بی پایان
لحظه های من
تولوپ
من و خداي مهربونم
من عاشق زمستونم
نواي آسماني
تنهاترين تنهايي ها
آخر خط
نامه های من به خودم
اندیشه ی عشاق
نوای آسمان
دنیای من
بلونا _ ماده ایزد جنگاوری
دنیای اس ام اس روز
اشک
بدولینک
گل آرزو
ايران زمين
متين پروكسي
مظلومانه ترين سكوت را فرياد كن
كاكتوس سردسيري
For my LOVE _ Shahriyar
با مرام، لوتي، با صفا
sms - off
خواب بارون ...
پسر دروغگو
بنام زندگی
پسر دختراي ايراني
بهشت خوبان
عمرم جونم امید آخرم تو بودی...........؟؟
کمیاب ترین سی دی ها
پایگاه اطلاع رسانی آفاق
وروجك
خانه اطلاعات
شرک
helloyahoomail
گلچهره
معمارانه
زیبایی عشق
داغی که بر دلم نهادی....
اس ام اس کده
بي تو هرگز با تو عمري
آیین آینه
حرف حساب با
webshot
عیاران
تک دانلود
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن ۱۳۹۴
دی ۱۳۹۴
آذر ۱۳۹۴
آبان ۱۳۹۴
تیر ۱۳۹۴
دی ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
آرشيو
آرشیو موضوعی
موسيقي
شرح دلتنگي هاي من
اطلاع رساني ايستگاه
عكس
اجتماعي و فرهنگي
آموزش
شعر و داستان
دانلود
انگليسي
شهيد دكتر علي شريعتي
كليپ
نجوم
طنز
نویسندگان
احسان
مهسا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM