مديريت ايستگاه آخر بدون توقف
چقدر بعضی از آدمها با شخصیتن، شخصیت آدمها علاوه بر مهربونی و معرفت و ...، به  احترامیه که به دیگران میزارن.

اینجا یه مدیر ارشد داریم که نشد تا حالا برم تو اتاقش، ولی بلند نشه و کلی تحویل نگیره. امروز دو دستی شونه هاشو گرفته بودم و قسم میدادم که از جاتون بلند نشین. تقریبا همه اینجا اینطورین. چقدر محیط کار با محیط کار فرق داره. و چقدر خوبی محیط کار تو روحیه و حس خوب آدم موثره. اینطوریه که سه هفته ست نرفتم مرخصی و تعطیلات و خوش گذرونی، ولی بازم کلی انرژی دارم و میتونم هر روز و هر روز، بهتر و بیشتر کار کنم و مشکلی نداشته باشم و خسته نشم. ولی تو جای قبلی هفته ای یه روز و آخرش هر دو هفته یکی دو روز اگه نمیرفتم مرخصی و با 5 شنبه و جمعه هاش یه تعطیلات خوب 3 4 روزه برای خودم نمیساختم تو این تهران غمگین اعصاب خرد کن نامرد، کلی کلافه و عصبانی میشدم و انرژی ای برای یه هفته کار کردن نداشتم.

خدایا شکرت :)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط احسان | 
زمان هایی تو زندگی هست که غم و شادی رو باهم داری. مثل کار جدید، که باید از خانواده ت دور بشی ولی میدونی مسیر پیشرفتته.

مثل رفتن مسعود، کسی که اتفاقات خیلی خوبی رو برات پیش آورده با بودنش، و امروز صبح از ایران رفت.

یا مثل همین چیزی که چند دقیقه پیش دیدم.

تو دبیرستان از دوستای خوبم بود و همچنین پیش دانشگاهی

چقدر فیلم رد و بدل کردیم. اونم مثل من اهل کامپیوتر بود، اینطوری بود که اولین کسی بود که تو این زمینه باهاش رقابت میکردم. همیشه یه هارد زیر بغل خونه ما بود، یا من خونه اونا. یادم نمیره اون روزی که 80 گیگ فیلم آورد و کل هارد کامپیوترم 40 گیگ بود، خیلی با کلاس گفت تو هاردت که جا نمیشه، چند تا از خوبهاشو کپی میکنم برات.

دفعه بعد یه هارد 160 گیگ خریده بودم. دوباره با هارد 80ش اومد و خیلی شیک پرسید چقدرش رو کپی کنم؟

منم گفتم کلشو کپی کن، خودم بدرد نخورهاشو پاک میکنم.

من نمیتونم به هلو دست بزنم، و مخمل و هرچیزی شبیه این. اهلو رو هم خانواده پوست میکنن و بهم میدن، وگرنه شاید سالی یه بارم هلو نخورم. اتفاقا اون هلو دوست داشت. اومده بود خونمون میوه ها، کلیش هلو بود. چند تا که خورد دید من نمیخورم، پرسید و دلیلش رو گفتم. انتظار داشتم الان میگه من برات پوست میکنم اما در کمال تعجب نه اینکه این کارو نکرد، بلکه از این به بعد هر یه دونه هلویی که میخورد، یه قهقهه با صدای بلند میزد و دستم مینداخت.

گذشت.

دانشگاه قبول شدن، دورمون کرد. سر میزدیم ولی کمرنگ. تلفنها و اس ام اس ها قطع شد.

با اینکه تهران میومد، ولی بهم سر نزد. چندین بار بهش زنگ زدم، ولی نیومد. همش گفت میام و نیومد.

بچه ها دورشو خط کشیدن، ولی من همچنان دوستش بودم. یه بار زنگ زد و تقریبا یه ساعتی از مشکلاتش گفت، و اینکه اشتباه کرده و اینکه رفاقت هیچکس رفاقت بی شیله پیله ی دوستای قدیمی نمیشه. از بچه ها عذر خواهی کرد. ولی بازم رفت که رفت.

امروز تو فیس بوک دیدم که ازدواج کرده. خوشحالم از بابت ازدواجش، خیلی. و کلی خاطرات خوب گذشته زنده شد.

ولی خوب، از اینکه در قبالمون معرفت به خرج نداد، دلخورم. امیدوارم روزی بدونه که ما دوستایی بودیم که بی هیچ دلیل هم میتونستیم بهترین دوستای هم باشیم.

این شعری که برام خونده بود یه روز یادم نمیره : 

خداوندا چرا دل آفریدی

چرا دل را به باطل آفریدی

اگر عاشق شدن جرم و گناه ست

چرا رخسار زیبا آفریدی

وصیت میکنم وقتی که مردم

به رسم عاشقان خاکم سپارند

بجای سنگ قبر بر روی قبرم

درخت لیلی و مجنون بکارند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط احسان | 
گاهی فیلم ها حرفای عمیقی برای گفتن دارن و گاهی فیلمها تو زندگی تو معنای عمیقی پیدا میکنن.

فیلم NoteBook امشب عمیقا چیزهای خاصی رو تو زندگیم به رخم کشید.

اینکه زمان چقدر زود میگذره. اینکه بعضی ها چه ساده تو یه داستان گم میشن، و ما هم مثل بچه کوچولوهای کنجکاو، هی تو روند داستان، شخص اول رو ول میکنیم و میپرسیم فلانی چیکار کرد؟

چقدر ساده میشه چیزایی رو که داری از دست بدی و همه ی عمر غمگین باشی بخاطرش و هر لحظه، هر تلنگری یه عذاب برات ایجاد کنه، که شاید تو نتونستی، نخواستی یا اشتباه کردی.

جایی که درک نمیکنی که راهی که رفتی درست بوده یا غلط و راهی که داری میری درسته یا غلط

زمانی که میگی کاش، همه چیز یه جور دیگه بود.

و با خودت فکر میکنی، ته این زندگی چی میشه. اگه من عاشقونه زندگی کرده باشم یا نه.

واقعا چی میشه؟

اینکه دلت نمیخواد آدم بده ی داستان باشی و هر وقت به خودت میای حس کنی به اندازه کافی اهمیت ندادی، تلاش نکردی، یا وفادار نبودی. اینکه شاید اگه آسمون به زمین بیاد و زمین به آسمون بره، بازم باید یه کاری میکردی که نکردی.

چرا حق ما نیست عاشقانه زندگی کردن و عاشقانه مردن و چرا عشق تو زندگیمون معجزه نمیکنه.

و یادت میاد بغض ها و غم عظیمی که خیلی خیلی کم، یه نفر تو زندگیش تجربه میکنه. غمهایی از سر از دست دادن چیزی که هیچ وقت و هیچ جوری نمیتونه دیگه شبیه ش رو داشته باشه و بخاطر نبودنش یه عمر عذاب میکشه یا ملامت میکنه.

و شادی هایی که جدا از تمام شادی های روزانه و ماهانه و سالانه ست. عظیم تر از خریدن سیم کارت تو دوره بی سیمکارتی، قبولی کنکور و حتی یه کار خوب، شادی هایی که فقط تو زندگی یکی دو بار پیش میاد و تو بخاطرش میتونی تا صبح برقصی و بشکن بزنی.

هیچ وقت مردن رو باور نکردم، دلم نمیخواد بهش فکر کنم ولی رهام نمیکنه، وقتی میدونم ساده ست اومدنش و بی وقت. وقتی میدونی تهش آلزایمره، سرطانه یا سکته ...

چی میشه گفت، وقتی من دلم میخواد قلبی بفهمه و کسی اشک بریزه، از همون حسی که من نسبت به داشتنی ترین های زندگیم داشتم.

ظهور شهریار کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همین جا هم بود که ناپدید شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط احسان | 
چند روز پیش غذایی رو تو یخچال گذاشتم، ولی فاسد شد.
دلیلش این بود که طبقه یخچال به حد انجماد و به اندازه لازم سرد نبود. پس کپکها هنوز امکان رشد داشتن و باکتری ها هنوز فعال بودن.
اما اگه بشه مثلا یه پرتقالو با دمای خیلی پایین منجمد کرد، دیگه فاسد نمیشه.
این یعنی هر چیزی رو به این روش میشه سالم نگه داشت. ولی خوب، مشکل اصلی سر برگردوندن از حالت انجماده و منجمد کردن شکل و مزه رو عوض میکنه.
یکی از دلایلش استثنا بودن آبه که وقتی منجمد میشه، فضای بیشتری اشغال میکنه. این یعنی وقتی آب توی بافت ها منجمد میشه، بافت ها رو میترکونه.
اگه بشه روش پیدا کرد که بشه یه چیزی رو منجمد کرد، بدون اینکه آب موجود در بافت های اون باعث ترکیدگی بافتها نشه، احتمالا میشه به موضوعات مهم تر مثل منجمد کردن آدمهایی که بیماری های لاعلاج دارن فکر کرد، به طوری که زمانی که علم به درمان اون بیماری دست پیدا کرد، از حالت انجماد خارجشون کرد و پس از درمان، زندگی عادی رو ادامه بدن. درسته که کلی مسائل فیزیکی و شیمیایی، و روانشناسی و اجتماعی در این مورد وجود داره، اما این موضوع به نوبه ی خود فوق العاده جالبه.
این فقط یه نمونه است. واسه اینکه علم چقدر میتونه جالب و باحال باشه :)
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم دی 1393ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط احسان | 
دیشب یه فیلم دیدم به نام Gangs of New York محصول سال 2002 امریکا

به کارگردانی مارتین اسکورسیزی و بازی لئوناردو دی‌کاپریو، دانیل دی-لوئیس، کامرون دیاز، لیام نیسون، جان سی ریلی

فیلم داستانی نداشت که به گروه خون من بخوره، یا بهتر بگم اصلا متوجه بعضی چیزاش نمیشدم، انگار فقط یه امریکایی باید ببینه، چون پیش زمینه های ذهنی و اطلاعات اولیه لازم رو داره. واسه همین من بیشتر داستان عاشقانه شو و حس خشونت و جسارت یه مرد اصلاح طلب با فکری آشفته رو دنبال میکردم.

داستان فیلم اینطوریه که لیام نیسون پدر لئونارده و یه کشیشه که با خیانت دوستانش در جنگی خیابانی به دست دی لوئیس کشته میشه و اون میشه همه کاره شهر و دوستان نیسون مثل سی ریلی هم میشن دستیاراش، و سالها بعد لئونادرو میخواد انتقام باباشو بگیره و وضع رو بهتر کنه. با دختر آشنا میشه که همون دیازه و کلی ماجرای دیگه.

اما یه جمله از این فیلم برام کلی مفهوم داشت. یعنی حسابی جا خوردم از شنیدنش، خیلی خوب و رسا و قشنگ گفته بود.

جایی که لئوناردو برای اولین بار با کامرون دیاز تنها میشه و ماجرای عاشقونه شون شکل میگیره، ولی وقتی لئونادرو با یه جمله ی دیاز، فکر میکنه اون قبلا با دی لوئیس بوده، یه دفعه همه چی رو بیخیال میشه و میخواد که بره، کامرون ازش میپرسه ازم ناراحت شدی؟

و جمله ی لئوناردو جالبه، که بهش میگه : نه، ازت زده شدم.

و میتونم خوب بفهمم، تو یه لحظه از چشم افتادن یعنی چی. میتونم درک کنم که چطوری یه نفر با تمام علاقه ای که بهش داری، میتونه یه شبه غریبه بشه، اونقدر غریبه که دیگه تمام حرفهاش بی معنا بشه و کلی کلمات قشنگش از ریخت بیفتن.

شاید خودخواهی باشه، ولی خوب، من میتونم یه شبه بیخیال کسی بشم که روزی دوستم بوده یا برام خیلی خیلی مهم بوده. میتونم از یه ثانیه بعد دیگه بهش هیچ حسی نداشته باشم. درمورد خیلی چیزا اینطوری نیست، ولی برای بعضی چیزا خط قرمز دارم، تعریف دارم و یه سری چیزهارو نمیتونم گذشت کنم، یعنی دست خودم نیست که ببخشم. مگه دوست داشتن کسی دست خود آدمه که حالا تنفر ازش دست خودم آدم باشه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط احسان | 
چقدر متنفرم از بی برنامگی، وقتی یه پروژه رو شروع میکنن بدون بحث و مطالعه و تصمیم های درست. بدون مشورت و دیدن تمام جوانب. و متاسفانه صاف افتادم وسط یه عالمه آدم بی برنامه، تصمیم یهویی بگیر، با اسم مهندس که هیچ کدوم از کارهاشون مهندسی نیست، یعنی محاسبه ای قبلش انجام نمیدن، میرن تو کار، تا کم کم مشکلات پیش بیاد و اونوقت براش راه حل پیدا کنن.

کلی از پروژه هامونو دو سه باره زدیم، چون تو هر بار یه چیز اساسی رو در نظر نگرفته بودن و کل معماری بهم خورده، طوری که نمیشد تغییرش داد و باید دوباره از اول مینوشتنشون.

زمان میدن، بدون اینکه با تیم فنی مشورت کنن، و وقتی موعد قراداد سر میرسه، التماس میکنن که تو رو خدا یه فکری به حالش بکنین.

دو خط کتاب تو زمینه کارشون نمیخونن، اگر هم میخونن، چیزی ازش یاد نمیگیرن که انجام بدن، فقط کلی حرف قلمبه سلمبه به دایره المعارفشون اضافه میشه، همین.

تو وزارت بهداشت پروژه ای شروع کردن که دستگاه های خراب بیمارستان ها با هم ادغام بشه و یه دستگاه نو درست کنن که بشه ازش استفاده کرد. طرح خوبیه و همه به به و چه چه. کلی جلسه رفتن و دمو زدن و ... .

تو جلسه ای که قرار بود قرارداد بسته بشه برای شروع کار، یه دفعه یکی از حاضران یه سوال پرسید، این دستگاه جدید قراره ماله کی باشه؟ و اینجا مشکل قانونیه طرح مشخص شد و همه چی کنسل شد. به همین راحتی.

تو دانشگاه شریف مرکز خدمات فناوری زدن، یه چیز خوشگل با دکوراسیون فوق العاده. همین امروز دیدم که از سقفش آب میده. حالا این داستان داره. سقفش رو برای نور دهی بهتر سایه روشن زدن. حواسشون نبود تو تابستون اینجا کوره میشه، بعضی ها نقل کردن که دماش به 100 درجه سانتی گراد هم رسیده. به هرحال اومدن و فکر مهندسی به کار انداختن رو سقف چند تا فن بزرگ کار گذاشتن، ساده ترین چیزی که به فکرشون نرسیده بود، این بود که این آیا صدای این فن ها قابل تحمله؟

آخرش یه نابغه ای نجاتشون داد و پیشنهاد داد که سایه روشن رو رنگ کنن، درسته اینم خالی از مشکل نیست، ولی موقتا مشکلات وحشتناکشو رفع کرده.

پروژه دادن بهم واسه صاایران با دیتابیس و داکیمونت. و با خودم فکر کردم چقدر خوب، یه جا داکیومنت داره و پروژه تحلیل شده. توضیح اولشون جالب بود. این پروژه یکسال و نیم تحلیل شده. ما هم رفتیم برای پیاده سازی راحت و سریع پروژه. تقریبا یه هفته از پروژه نگذشته فهمیدم که دیتابیس تو چند جا لوپ داره. یعنی یه حلقه ی منطقی. یعنی چی؟ چند نمونه از مشکلات تو یه بخش ساده اینکه، یه شرکت داریم، یه زیر شرکت، یه سری مدیر. بعد مدیران رو وصل کردن به زیر شرکت، بعد تو خروجی از مدیران خروجی میگیرن توش نوشتن مدیر شرکت کیه؟ بعد من موندم که شرکت که مدیر نداره، گفتن اِ اشتباه شد، داره، خودتون اضافه کنید !!!

حالا موقع اضافه کردن مدیر میفهمی که تو بخش مدیران هم شرکت طرف ثبت میشه. تو بخش شرکت هم اعضا که یکیش مدیره. میشه داستان اول مرغ بود یا تخم مرغ. آخرشم با تف چسبوندیم و پروژه ای که یکسال و نیم!!!تحلیل شده بود رو تحویل دادیم.

همین طوری کار میکنن که تو موقع فروش محصولات کشاورزهای داخلی، محصولات خارجی وارد میکنن و همه چی رو به باد فنا میدن.

همینطوره که زاینده رود و ارومیه خشک میشن.

همین طوریه که تو ستاد ارتش مهندسی که مسئول بررسی اطلاعات توپ شلیکی برای تعیین گرای توپ خونه ست رو به کشتن میدن، چون با توپ خونه هماهنگ نیستن که الان فلانی تو میدونه، نباید شلیک کنید.

همینطوری هواپیمای آنتونف تو تهرانسر سقوط میکنه، چون تغییر باله ی عقب رو که احتمال لرزش شدید تو باد درموردش وجود داره رو تو پرواز واقعی با مسافر تست میکنن.

جالب نیست یکی پروژه بنویسه و تحویل شرکتی بده به حساب اینکه تموم شده و شرکت مقابل 23 تا ایراد از توش دربیاره؟ حالا خوبه که شرکت تولید کننده از بزرگترین شرکتهای فناوری اطلاعاته!!!.

جالب نیست ما پروژه ای داریم که بخشیش php، بخشیش  asp.net، بخشیش جاوائه؟ و جالبتر اینکه این پروژه اصلا پروژه بزرگی نیست. چرا اینطوری شده؟ چون مدیر شرکت هر جا دیده مثلا فلان توسعه دهنده php سرش خلوته، داده اون بخش رو اون بزنه. اینطوریه که حتی پروژه ای داریم که یه وب سرویس اطلاعات رو از یه وب سرویس دیگه دریافت میکنه، اونو تبدیل به داده های خودش میکنه، میریزه تو دیتابیسش، برای یه وب سرویس دیگه یه تابع درست میکنه، که همین اطلاعات از سرور رو این دفعه با فرمت جدید تبدیل کنه و بفرسته به اون، اونم بفرسته برای یه اپ اندروید!! چرا، چون این وسط یه وب سرویس کار بیکار بوده، باید بهش پروژه ای میدادن.

تو کشورم، درمورد بسیاری از شرکتها، اوضاع همینقدر وخیمه. خیلی از شرکتها فکر میکنن دارن درست کار میکنن، همه هم راضی هستن، در صورتی که کلی کار اضافه و بی اصول انجام میدن و خودشون متوجهش نیست. وقتی یه سد بزرگ رو یه دریاچه میزنن که اونو خشک میکنه، یا یه سد در کنار آثار باستانی میزنن که رطوبت محدوده رو بالا میبره و اگه تا حالا اونجا جلبک رشد نمیکرده از این به بعد رشد میکنه، خودشون متوجه آسیبهایی که دارن ایجاد میکنن نیستن، و انقدر غرق غرور و افتخاراتشون هستن که فقط از خودشون تعریف میکنن.

کاش یه ذره درست تر، برنامه ریزی کنیم و مهندسی تر پیش بریم تا انقدر پول خودمون و بیت المال رو هدر ندیم. تا خلاقیت ها رو نخشکنیم و ایده های خوب را از بین نبریم. جاده نسازیم و بخاطر اشتباه مهندسی خرابش کنیم یا آب ببرتش چون کنار رودخونه بوده. سد نسازیم و نشه ازش استفاده کرد چون آب منطقه رسوبش زیاد تر از حده و عملا بخشی از سد رو رسوب آب پر کنه. وبسایت نزنیم و شش ماهه درشو تخته کنیم و ...

کاش تو این مملکت قبل از شروع هر کاری یه مقدار بیشتر فکر بکنیم. کاش...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط احسان | 
امروز داشتم آلبومو نگاه میکردم. عجب روزهایی بود.

کلی خوشی اومد تو دلم، و بعضی جاها عذاب وجدان.

لحظه هایی که هر کدوم یه عمر بودن. لحظه هایی که منو ساختن، خوب یا بد.

آدمهایی که حاضرم خیلی چیزا رو بدم تا برگردن به زندگیم. آدمهایی که وقتی بودن قدرشونو ندونستم.

دلم برای خیلی ها تنگ شده، دلم برای خیلی از صمیمیت های تنگ شده. 

دلم یه عکس سه نفره یواشکی میخواد، بعد از شنا، تو جنگل، زیر درخت.

دلم یه سفر مشهد میخواد، پابوس امام رضا و دیدن حرم از رو سقف هتل.

دلم یه ماهیگیری میخواد، منو بابا، تنهایی.

دلم میخواد ایندفعه حرف از جدایی نزنم. نزارم بری.

دلم گیتار پیمانو میخواد کنار آتیش.

دلم مافیا میخواد، با پدرام :(

دلم گوجه بال میخواد با مسعود و بهنام

دلم میخواد ساعت 6 صبح پاشم برم دانشگاه، برای کلاس دکتر سلیمی

دلم یه غورباقه سبز خوشگل میخواد

دلم دبیر جهانشاهی رو میخواد، دلم دیدن مدیر طیبی رو میخواد

دلم تنگ شده واسه اولین والیبال، همونی که بابا تنها هم تیمیم بود

دلم میخواد بریم پلاژ، پلاژی که جا نبود و من بجای تخت لب پنجره خوابیدم

دلم میخواد بازم سر تاب بازی دعوا کنم

دلم میخواد بازم با مهندس خدابنده بریم همون جای جوون پسند که کلی پیرزن هوس کرده بودن بیان اونجا

دلم مسابقه اسپاگتی میخواد و کد لو دادن

دلم میخواد یکی بهم بگه، در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست، عهد با هرکه ببندیم، جانمان در دست اوست

دلم یه خونه صحرایی میخواد تو خونه بابابزرگ

دلم برای صدای "پسرم اومدش" تنگ شده، دلم میخواد وقتی میرسم خونش، بازم سوت بزنم، تا از دور بفهمه اومدم

دلم پفک نمکی هایی رو میخواد که آقاجون میخرید

دلم اردو میخواد، با دبیر یوسفی و دبیر بابازاده

دلم کل کل منو ایمانو میخواد

دلم یه ناهار تو پارک ملت مشهد میخواد، دلم یه ناهار تو جنگل دلند و گلستان میخواد

دلم میخواد بازم بریم تهران دایی مارو ببره بگردونه

دلم میخواد تو "گرو" شنا کنم و همه نگرانم باشن

دلم میخواد باز از رو پله خونه آقاجون زمین بخورم و داد بزنم زانوم

دلم میخواد باز لیوان بدن دستمو، بعد از آب خوردن بندازم بشکنم

دلم بادکنک بازی خونه محمد اینارو میخواد

دلم میخواد بازم بابا با اتوبوس دانشگاه از راه برسه و من غرق چراغهای سبز خوشرنگ داخل اتوبوس باشم

دلم میخواد با پسر عموها کشتی بگیرم و جر بزنن که ضربه فنی 3 امتیاز داره

دلم میخواد بریم دریا، از رو شونه های بابایی پشتک بزنم تو آب

دلم یه شب پر از دیوونگی میخواد، همونی که تا صبح بشکن زدم

دلم یه شب غمگین میخواد، همونی که مامان میگفت معتاد شدم

دلم میخواد بازم گروه ضربت داشته باشم، با بامداد برم دنبال نقشه گنج

دلم میخواد باز تو رودخونه کنار دشت شنا کنم

دلم بازم سیزده بدر میخواد، از اونایی که توش پر والیبال و فوتبال بود، از اونایی که مصدومیت داشت

دلم یه فوتبال با یه توپ پاره ی پر شده از کاه میخواد

دلم جر زنی سر وسطی میخواد

دلم یه جنگل سه هزار میخواد با بابایی تو ماموریت

دلم میخواد بازم بابا منو و آبجی رو بشونه و صدامونو ضبط کنه، که من واسه مادربزرگ "گدو" (گردو) بردم و اون بهم "انان" بده.

دلم میخواد بازم برای من و آبجی توی ده شلمرود بخونه

دلم میخواد "ننی" (کشمش) هارو قایم کنن و من هی دنبالش بگردم

دلم میخواد بجای قرص بهم تیکه های ماکارونی بدن.

دلم سیاه سنگ میخواد و کاپشن قرمزه ی خوشگلم

دلم برف میخواد، مثل برفای شمیرانات با کاپشن یه سره ی نازمو

دلم هواپیما میخواد، مثل هواپیماهای مهرآباد

دلم کامیون میخواد، مثل اون کامیون سفیده ی خوشگلم

دلم میخواد کبری هی قلقلک بده و من سعی کنم نخندم، چون گفته بچه های تهران قلقلکی نیستن

دلم میخواد بازم تو مدرسه یواشکی با کامپیوتر مدیر فیلم ببینیم.

دلم برای معلم خطمون تنگ شده، همونی که گفته بود اگه بهم بگید صدای قلم رو کاغذ چه اسمی داره

دلم دوچرخه بنفشمو میخواد، کفش جیمبو رو. دلم میخواد با عمو بشینیم پا گنده ببینیم، هی قهقهه بزنیم.

کاش میشد برگردم، به خدا قسم، بیشتر قدر همه چی رو میدونستم، به خدا قسم دیگه ناراحتت نمیکردم، نمیذاشتم بری، حتی اگه ازم میپرسیدی و اصرار میکردی.

کاش میشد برگردم، ایندفعه هی سوت میزدم، ایندفعه پفک ها رو نمیخوردم، حس میکردم.

کاش میشد برگردم، ایندفعه طوری زندگی میکردم که عذاب وجدان نداشته باشم، بهشون میگفتم که چقدر از بودنشون خوشحالم، که دلم هیچ وقت فراموششون نمیکنم.

عمری گذشت و ....

طبعی سرشتم از تن و جان تا به این جهان
هم دل توان سپرد، هم از وی توان گذشت
از جویبار دیده مددی جوی «شهریار»
دیگر صفای چشمه طبع روان گذشت

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط احسان | 
امروز داشتم به این موضوع فکر میکردم که خیلی از کارهایی که تو سطح جامعه انجام میشه، احتمالا نادرست، ناصحیح، یا خودخواهانه به نظر میاد و دنبال مصداق میگشتم براش.

با خودم فکر کردم، نکنه دنیا تونسته راه حل درمان ایدز رو پیدا کنه. ولی نمیگن و همه دونش نمیکنن؟

چرا؟

دنیایی که این همه پیشرفت های علمی داشته، ممکنه نتونسته باشه بعد این همه سال راه حل مناسبی برای ایدز پیدا کنه؟

شاید بد بینانه به نظر بیاد ولی فکر کنید اگه اینطور باشه، به چه دلیل ممکنه اعلامش نکنن.

اولین دلیلی که به ذهنم رسید این بود که شاید برای کنترل جمعیته. و البته دور از ذهن نیست که یه طوری باید این جمعیت کنترل بشه. البته نه فقط با ایدز، بلکه کلی بیماری دیگه هم هست. اگه نه، داستان میشه مثل بردن خرگوش به استرالیا، که چون اونجا دشمن طبیعی نداشتن، انقدر زیاد شده بودن که کل علف زارهای اطراف رو از بین برده بودن و خیلی از این خرگوشها، بخاطر گرسنگی میمردن. بعد ها نوعی از گرگ و سگهارو هم بردن اونجا تا جمعیت رو کنترل کنن. 

اما ممکنه دنیای ما هم چنین وضعیتی پیدا کنه؟ بله، ممکنه و این نظر شخصیه منه. شاید هم راز طول عمر طولانی رو هم کشف کردن، ولی خوب، به صلاح نیست اینطور باشه.

دلیل بعدی که به ذهنم رسید، این بود که ترس از ایدز، دلیل موثریه برای کاهش روابط آزاد و فحشا.

حداقل ترس از ایدز باعث کنترل این گونه روابط میشه. داشتم فکر میکردم اگه یه روز بگن ایدز درمان شده، واکسن بزنین و خیالتون نباشه، جامعه ی وحشت زده در برابر ایدز، چه واکنشی نشون میده و محض خالی کردن عقده هم شده، چقدر فحشا افزایش پیدا میکنه. شاید این عاملی باشه برای کنترل این موارد. شاید.

امروز همینطور که به این موارد فکر میکردم، معلولی رو دیدم که داره با دست ویلچرش رو حرکت میده. و با کلی حرکت دست و بدن داشت به سختی اینکارو میکرد.

و تو فکرم عمیق تر شدم، که مگه چقدر خرج داره، یه موتور کوچیک برای اینجور ویلچرها گذاشتن. یه چیز ارزون قیمت درب و داغون هم از این وضعیت بهتره.

ولی بعد با خودم فکر کردم، معلولیت و عدم حرکت، افزایش وزن، بیماری های قلبی عروقی، فشار خون و ... میاره.

شاید اون کسی که این ویلچر رو اینطوری طراحی کرده، دونسته یا نادونسته داره یه لطف بزرگی به این افراد میکنه که یه ورزش هم براشون باشه، برای پیشگیری از خیلی اتفاقات بده دیگه.

شاید امروز زیادی ذهنم مشوش بوده، شاید هم عاقل، نمیدونم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 8:38 قبل از ظهر  توسط احسان | 
یه موقع هایی نیاز به حرفهایی دارم که آرومم کنه، زندگیمو قشنگ کنه و حس خوبی بهم بده.

حرفهایی که مسیر رو بهم یاد آوری کنه و کمکی باشه برای بیرون اومدن از حس های بد.

پدرم، مادرم و خواهرم معمولا این حرفارو بهم میزنن. الان هم که شازده کوچولو :)

محمد هم که حس سخنوری نداره چند وقت پیش که اومد تهران حرفهایی زد که فکر نکنم خودش دونسته باشه چقدر حالمو بهتر کرده و بخاطر این تجربیات زندگیش که در اختیارم گذاشته ممنونم.

امروز هم تو این بلاگ خوب، حرفهای قشنگی دیدم که روزمو خوب کرده، وقت داشتید بخونید و از دستش ندید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط احسان | 
آدمها گاهی یادشون میره زندگی چقدر کوتاهه.
گاهی یادشون میره که فقط باید خوبی کنن، خیر و صلاح همو بخوان.
یه روزی میرن، طوری که انگار هیچ وقت هیچ وقت نبودن.
و نباید تو زندگی لذت خوبی کردن به دیگران رو از دست بدن که بعدها یه روزی حسرتشو میخورن.
درست یا غلط، عمریه که میگذره، نیاز نیست مطمئن باشی که کاری که داری میکنی کاملا درسته اما باید باور داشته باشی که از کاری که میکنی لذت میبری، لذت میبرند، و اگر در آینده به فکرش افتادی هرگز نخواهی گفت پشیمونم بلکه میگی خوب کردم که انجامش دادم، چون اون لحظه با تمام دلم باور داشتم کار درستیه.
و وقتی ما تو سختی قرار میگیریم دوستانی داریم، نیازهایی و رفاقت هایی. اما کاش بفهمیم ما در قبال این دوستان مسئولیم، حتی وقتی درد و رنجی نداریم. حتی وقتی نیاز به هم صحبت و پناه نداریم، حتی وقتی نیازی نیست کسی باشه که سرتو بزاری رو شونش و آروم آروم اشک بریزی و خوشحال باشی که هست. ما در قبال هم و در قبال رفتار متقابلمون مسئولیم. ما نسبت به حسی که به دیگران میدیم، مسئولیم.
خدا خیلی وقته از زندگی ها گم شده. خدایی که اگه کاری برای رضای اون انجام بشه، رضای واقعی دیگران رو هم در برداره. ما در مقابل خدا مسئولیم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط احسان | 
انا لله و انا اليه راجعون

همه از خداییم و به سوی او بازمیگردیم. پس دعوا چرا؟ بداخلاقی و تهمت چرا؟ نامردی چرا؟ بخل و حسد چرا؟

و چی میمونه از این همه غرور؟ چی میمونه از اینکه تو کی هستی و من کی هستم؟

چی میبری با خودت؟ میگی من کیم؟ چیکار کردم؟

میگی پدرم کیه، مادرم کیه؟ فامیل کی هستم؟

میگی مالت چقدره؟ ماشینت چیه؟

میگی جایگاهت! کجاست؟ مقامت چیه؟

انا لله، همه از خداییم، چه فرقی هست بین من و تو؟ لباست؟ سمتت؟ پولت؟

و انا علیه راجعون؟ و چه جوابی داری وقت تنهایی برای خودت، چه برسه برای خدات تو روز قیامت؟

فکر کن دلخورم ازت. چه بلایی سر تو میاد؟ هیچی. فکر کن دلخورم ازت، چی میشه، چیکارت میکنم؟ هیچی.

ولی واقعا واقعا هیچی؟ انقدر دنیای هر کی کی شده؟ وقتی بزرگی داره، وقتی کسی بالا سرش وایساده تدبیر میکنه؟

فرض کن، تو کلی به گردنم حق داری، فرض کن. فرض کن حتی یه ذره از کارهایی که برام کردی، بخاطر خودت نبود، فرض کن. فرض کن منم هیچ کاری برات نکردم، هیچی.

ياءيها الذين ءامنوا لاتبطلوا صدقتكم بالمن والاءذى كالذى ينفق ماله رئآء الناس ولايؤ من بالله واليوم الاءخر فمثله كمثل صفوان عليه تراب فاءصابه وابل فتركه صلدا لايقدرون على شى ء مما كسبوا والله لايهدى القوم الكفرين

(اى كسانى كه ايمان آورده ايد! بخششهاى خود را با منت و آزار باطل نسازيد! همانند كسى كه مال خود را براى نشان دادن به مردم ، انفاق مى كند و ايمان به خدا و روز رستاخيز نمى آورد؛ و (كار او) همچون قطعه سنگى است كه بر آن (قشر نازكى از) خاك باشد؛ (و بذرهايى در آن افشانده شود) و رگبار باران به آن برسد (و همه خاكها و بذرها را بشويد!) و آن را صاف (و خالى از خاك و بذر) رها كند. آنها از كارى كه انجام داده اند، چيزى به دست نمى آورند و خداوند جمعيت كافران را هدايت نمى كند.)

قالَ إِنَّما أوتیتُهُ عَلیٰ عِلمٍ عِندی ۚ أَوَلَم یَعلَم أَنَّ اللَّهَ قَد أَهلَکَ مِن قَبلِهِ مِنَ القُرونِ مَن هُوَ أَشَدُّ مِنهُ قُوَّةً وَأَکثَرُ جَمعًا ۚوَلا یُسأَلُ عَن ذُنوبِهِمُ المُجرِمونَ

 (قارون) گفت: «این ثروت را بوسیله دانشی که نزد من است به دست آورده‌ام!» آیا او نمی‌دانست که خداوند اقوامی را پیش از او هلاک کرد که نیرومند‌تر و ثروتمند‌تر از او بودند؟! (و هنگامی که عذاب الهی فرا رسد،) مجرمان از گناهانشان سؤال نمی‌شوند.

 

اصلا همه رو دارم به خودم میگم،.

قال انا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین

 (خداوند به شیطان) فرمود: «در آن هنگام که به تو فرمان دادم چه چیز تو را مانع شد که سجده کنی؟ ! » گفت: «من از او بهترم! مرا از آتش آفریده ای و او را از گل» !

 و نادی فرعون فی قومه قال یا قوم الیس لی ملک مصر و هذه الانهار تجری من

 

 فرعون در میان قوم خود ندا داد و گفت: «ای قوم من! آیا حکومت مصر از آن من نیست؟ و این نهرها تحت فرمان من جریان ندارد؟ آیا نمی بینید؟ ! - مگر نه این است که من از این مردی که از خانواده و طبقه پستی است و هرگز نمی تواند فصیح سخن بگوید بهترم؟ !

خدایا، مرا ببخش و بیامرز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط احسان | 
دلم چیزی جز نمیخواد، دلم جز تو با کسی آروم نمیگیره

تو معجزه گری

معجزه میکنی و یادم میره

یادم میره چه ها کردی برام، لحظه لحظه هایی که بی تون بودم و بازم روزگارم به طرز عجیبی عوض شد.

تو این همه حرف خوبو، اینهمه خوب بودنو، این همه لذت داشتن رو، اینهمه کار قشنگو چطوری یه جا جمع کردی؟

دلم یه عالمه تو میخواد ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط احسان | 
خیلی وقته دارم به این موضوع فکر میکنم. ببخشید اگه خیلی رک و صریح حرف میزنم. همه جای جمله م یه دور از جناب خودتون و دور از جناب خودم اضافه کنید. :D، چون انقدر اکثریت مردم اینطورین، که خیلی نادرن کسایی که اینطوری نیستن، حالا چطوری؟ الان میگم.

ماشین میزاری جلوی در، اگه تونستن کلشو میبرن، نتونستن باتری و شمع رو. در کاپوت باز نشد، زیر ماشین آجر میزارن، چهارتا چرخشو میبرن.

خونه رو که خالی میزاری باید یه لامپ روشن بزاری که آقا دزده فکر کنه خونه اید. تازه انقدر قضیه اساسیه که یکی اختراعی  ثبت کرده که شما وقتی خونه نیستید، چراغ ها طبق یه برنامه ای خاموش و روشن میشن که باعث بشه دزده متوجه ساختگی بودن موضوع نشه.

میری ماشین بخری، مثلا پراید، میبینی مجلس اعلام میکنه همین پراید _همین پراید که قاتل جون ایرانی هاست، همین پرایدی که میگن بیاید صادر کنیم به دشمنانمون که تا چند سال دیگه نسلشون زده بشه_ 14 میلیون اضافه بر سازمان داره فروخته میشه، یعنی ایران خودرو و سایپا و وزارت صنعت و ...، همه دزدن.

میری مغازه، میبینی همه جنسا دو برابر شده، اینا هم دزدن.

سوار تاکسی میشی، میشه 700 میدی 1000، بقیه شو بر نمیگردونه، اینم دزده.

میری لباس بخری باید چونه بزنی، چون میدونی دو برابر قیمت حساب کرده. این هم یعنی دزدی.

نتیجه گیری اخلاقی، یعنی یه عده دزد جمع شدن کنار هم، جامعه تشکیل دادن.

همه چی هم داره همونطوری که با این آثار و تجریه ها قابل پیش بینی بوده پیش میره. بنابراین تقصیر ماله آدمهای خوبه، چون این جامعه طاقت شنیدن حرف حق رو ندارن.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط احسان | 
هر بدبیاری ای رو که یادم میاد، تک و تنها نبوده، همیشه به صورت یه سری بدبیاری های پشت سر هم بوده که باور کنم آدم بد شانسی هستم.

مثل ضربه ای که به اگزوز ماشینم خورد، افتادم ماشینم تو چاله، اشتباه استاد تو نمره، دود کردن اتوی جدیدی که خریدم و سوزوندن پیراهنم و ...

اما سریال جدیدی تو ماه رمضان کلید خورده مثل اینکه.

کار انتقالیمو درست شد که به لطف خدا از سپاه برگردم شریف.

همه دستورات داده شده، امضاها گرفته شده، و رسیده به مرحله آخر که مدیر عامل شرکت تصمیم میگیره من بمونم. بعد که اونو راضی میکنم، معاون منابع انسانی بر خلاف دستور مافوقی که خیلی مافوقه، میگه امضا نمیکنم، بهت نیاز داریم و شرط میزاره که به شرط اینکه معاونت مربوطه راضی بشه، که با رایزنی هایی که انجام دادم حاجی قبول کرده بیخیال من و به قول خودشون پروژه های اونجا بشه که من برم. دو بار زنگ زده و یه بار نامه، ولی معاون منابع انسانی با همه اینها برخلاف حرف خودش، باز قبول نمیکنه.

برگشتنی، تو یه خیابون رو اشتباه میرم، به حساب اینکه میرسه همت، میخوره ته الوند، که صدا و سیما اونجاست و از قضا خیابون بن بسته. حالا منم دنبال راه برای برگشت به همت، که یه آقایی تو یه جای کاملا ممنوع تصمیم میگیره دور یه فرمونه بزنه که میزنه بغل ماشین من. پلیس هم میاد بدون کروکی، مدارک و جابه جا میکنه که فردا بریم بیمه. ده دقیقه بعد طرف زنگ میزنه من دارم میرم سنندج، معلوم نیست کی بیام، و چه حرصی میخورم من، برای 600 تومن خسارت ماشینم.

آخر هم اتوبان همت رو پیدا نمیکنم، واسه همین میندازم تو رسالت، یه ذره نیومده ماشین جوش میاره، کلی آب معدنی خالی میکنم روش تا بتونم خنکش کنم. در رادیاتورو که باز میکنم، هر چی هست و نیست توش، میپاشه بیرون. با چه فلاکتی دوباره رو براهش میکنم، که بازم تو رسالت خراب میشه. آخرش امداد خودرو میاد و ماشین رو تا تعمیرگاه میبره. بعد سه چهار ساعت معطلی آخر ماشین درست میشه و میرسم خونه.

حالا من موندم و این طرفی که انگار دلش نمیخواد خسارت ماشینم رو حتی از روی بیمه ش بده.

دم سحر پا میشم برای سحری، که میبینم جای بهتری واسه پارک ماشین هست، میرم که جابه جاش کنم، میبینم همه همسایه ها بیرونن. نگو سه تا از خدا بیخبر، تصمیم داشتن ماشینم رو بدزدن. جالبه ماشین اصلا دزدگیرش کار نکرد. طرف هم داشت در رو خم میکرد که یکی از همسایه ها میبینه و داد و بیداد میکنه و اونا در میرن.

ولی من میمونم و استرس دزدیدن ماشینم. و اینکه پلیس این مملکت اونقدر بی عرضه و مفت خوره که وقتی دزد برای بار سوم هم میاد و با ماشین پراید مشکی رنگش با پلاکی که از یاد داشت کرده بودن، رد میشه، پلیس هیچ غلطی نمیکنه. به قول یکی از همسایه ها، پول حلال بوده که برام مونده، وگرنه برده بود و عمرا اگه میتونستم پیداش کنم. راست میگه، این حاصل کلی پروژه شبانه روزی و کلاس خصوصیه.

به هرحال، من وطن پرست، دیگه کم کم داره از مملکتم بیشتر و بیشتر بدم میاد.

عجب روزگاری شده ها...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 5:19 قبل از ظهر  توسط احسان | 
بعضی چیزا گذشته و تموم شده

انقدر دور، برای منی که آلزایمر دارم، که حتی نباید بهش فکر کنم. ولی خدایا، این چه حسیه، که هنوز از شنیدن بعضی حقیقت ها در گذشته، دلخور میشم، ناراحت میشم و قلبم میشکنه.

و چقدر بده، جاده تهران شمال، وقتی که تنهایی

انقدر وقت داری واسه فکر کردن، که تمام ماجراهای تلخ یادت میاد و میتونی به ریزترین جزییاتش فکر کنی.

دلتنگ آغوشت می شوم...
وقتی که هوای حوصله ام ابریست!!!
دلم یک عصر دلگیر میخواهد
و یک پیاده رو بی انتها...
تا تمام دردهایم را در تن سردش جا گذارم.
آنقدر گلایه کنم...
که آسمان بشکند سد غرورش را...
و رد پایم را از دل سنگفرش های زخمی پاک کند...
تا شاید دل بی قرارم اندکی آرام گیرد...
شاید که لبخند درختان به وقت گریه ی ابر
اجابتی باشد...
و خدا آغوش بگشاید به روی تنهایی هایم....!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط احسان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بیایید نگفتنی هارو از گفته ها دریابیم.

پیوندهای روزانه
رویای خیس.....
زندگی پویا
******دل نوشته******
راه بی پایان
لحظه های من
تولوپ
من و خداي مهربونم
من عاشق زمستونم
نواي آسماني
تنهاترين تنهايي ها
آخر خط
نامه های من به خودم
اندیشه ی عشاق
نوای آسمان
دنیای من
بلونا _ ماده ایزد جنگاوری
دنیای اس ام اس روز
اشک
بدولینک
گل آرزو
ايران زمين
متين پروكسي
مظلومانه ترين سكوت را فرياد كن
كاكتوس سردسيري
For my LOVE _ Shahriyar
با مرام، لوتي، با صفا
sms - off
خواب بارون ...
پسر دروغگو
بنام زندگی
پسر دختراي ايراني
بهشت خوبان
عمرم جونم امید آخرم تو بودی...........؟؟
کمیاب ترین سی دی ها
پایگاه اطلاع رسانی آفاق
وروجك
خانه اطلاعات
شرک
helloyahoomail
گلچهره
معمارانه
زیبایی عشق
داغی که بر دلم نهادی....
اس ام اس کده
بي تو هرگز با تو عمري
آیین آینه
حرف حساب با
webshot
عیاران
تک دانلود
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
شهریور 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
آرشيو
آرشیو موضوعی
موسيقي
شرح دلتنگي هاي من
اطلاع رساني ايستگاه
عكس
اجتماعي و فرهنگي
آموزش
شعر و داستان
دانلود
انگليسي
شهيد دكتر علي شريعتي
كليپ
نجوم
طنز
نویسندگان
احسان
مهسا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM